![]() |
![]() |
|
|
نبودم چند روزی واااااااای حیفا شدم دلتنگتان یاران بی دل دریغ از یک نت واز یک کافی نت همی خواندم کامنتای شمارا بنازم این همه لطف وصفارا که چند روز دگر دارم کلامی کلامی داردش با خود پیامی . . . علی ... علی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:49 توسط نسیم |
|
|
قبل از شروع حرف جدید بد نیست اول تکلیف نسیم بانو ومهموناشو بدونیم بعد .... از اینکه میهمان حبیب خداست و روزیش را با خود خواهد آورد شکی به دل راه نمی دهیم از زمان طفولیت چنین اصلی را بارها وبارها برایمان بازگو نمودند . اما حرف دل نسیم چیز دیگریست : پیشتر گفتیم که تدارک نسیم برای سفر به ترکستان بی فایده ماند . ونیز گفتیم که چندان از آمدن میهمانان خرسند نشد. پس از چندی بحث وجدل با مادر بانو و تهدید مادر که وی را عاق خواهد نمود چنانچه میهمان را از خانه خود براند، وی کمی آرامتر شد . تصمیم گرفت که پا به پای آنان خوش وسرزنده باشد ودر حد توان طبق روال هر سال دو بار یکی در ایام نوروز باستان ودیگری فصل تموز در خدمت آنان باشد . و این در حالیست که آخرین بار 5 سال پیش بود که وی به ترکستان رفت . تا اینکه شبانگاه دگر درحالی که نسیم در مطبخ مشغول تدارک قوت بود تلفن منزل وی به صدا در آمد . کسی نبود جز همان میهمان : پس از پرسیدن حال واحوالات یکدگر میهمان گفت که به دلیل سفر به دیار شام دیگر نمی توانیم از شهر حافظ وسعدی دیدن نماییم ... اما اما اما ... چند تن از دوستان ما همراه با اهل وعیال به انجا خواهند آمد ... از آنجا که نسیم هیچگونه شناخت و معرفتی نسبت به آن افراد ناشناس نداشت با کمی تامل گفت : بسیار خوب !!! اما من نمی توانم در غیاب شما پذیرای آنان شوم شما که بخوبی از اوضاع اینجانب آگاهید ... من نمی توانم افراد غریبه را به سرای خود دعوت نمایم ... در شهر ما میهمانسراهای بسیاری وجود دارد که همیشه در خدمت میهمانان هست. میهمان که دید نسیم صراحتا انصراف خویش را اعلام نمود با کمی دلخوری گفت : پس آنان مجبورند که در خیمه به سر ببرند ... نسیم گفت : چرا خیمه گفتم که میهمان سرا بسیار است... مشکلشان را خود حل نمایند. مرا کاری نیست ... قضیه را به اطلاع مادر و ... رساند آنان نیز حرف وی را تائید نمودند و اعتقاد داشتند که خود میهمان باید به این نتیجه می رسید و نسنجیده حرف به زبان نمی آورد . مگر سرای نسیم کاروانسراست که هرکه را قصد سفر به فارس دارد پذیرا باشد، بگذر از آشنایان ، منظور نظر ما غربا هستند . وحالا شما حکم دهید !!!! آیا این جز رندی وزرنگی نیست ؟ . . . ... در پاسخ به امیر خان که نسبت به میهمان نوازی پارسیان گله مند بودند : اگرچه همه جای ایران سرای من است اما آدمی هرجا به غیر از شهر ودیار خوداحساس غربت می کند حتی اگر لحظات را نیز به خوشی بگذراند. مگر قرار است در هر جا که سفر نمودید شما را به نان وکباب دعوت کنند تا دگر احساس غربت ننمایید ؟ بیخود نسبت به هم وطنانمان قضاوت نکنیم همیشه قبل از حکم دادن مقتضیات وشرایط را نیز بسنجیم ... ضمنا این ایام با توجه به تدابیر غلط حکام ایرانی ، دیگر میهمان نوازی را نه در فارس در هیچ جای این سرزمین نمی یابید و تمام شهرهایش را باید سپاهان نامید . . . . . نگین چه خبره ؟ میدونین احتمالا تا حدودای ۱۰- ۱۲ مرداد می خوام از همتون خداحافظی کنم ... حلال کنید اگر حرفی زده شد که باعث رنجش خاطر شما شد. . . . .اینم دل نوشته جدید: بنده نوازی کنید وروی ادامه مطلب کلیک کنید :
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:59 توسط نسیم |
|
|
آورده اند که بانوئی نسیم نام از دیار فارس به ضیافت نکاحی در ترکستان دعوت شد . یک برجی بود که وی در تدارک این سفر بود . پس از آنکه مادر بانو را در جریان امر گذاشت با مخالفت شدید وی روبرو شد . پس از اندکی پاچه خواری مادر نیز راضی شد اما... به شرط ها وشروطه ها ... به جای طی نمودن طریق با اتول بایستی سوار بر طیاره ای زیبا شده تا خیال ما نیز راحت باشد در این حین نسیم با خوشحالی گفت : شرط ها وشروطه ها ... مادر با تعجب گفت : چه می خواهی فرزندم نسیم گفت : مرا دیناری در بساط نیست پس چگونه سوار بر طیاره ای زیبا شم مادر ؟ مادرنگاهی مهربان به وی انداخت وگفت : من در برابر فرزند عزیزم چیزی ندارم ... جان بخواه و بدین ترتیب قرار شد که نسیم در آغازین روز هفته جهت بیع جواز سوار بر طیاره اقدام نماید که ناگهان در بعد ازظهر گرم آدینه چرت دل انگیز نسیم با نوای پیامکی از دیار ترکستان ازهم گسیخت ... پیامک را خواند وآنجا بود که دوباره به وی ثابت شد با نصیب وقسمت نمی توان در افتاد ماجرا از این قرار بود که خالوی داماد بر اثر گرفتگی عروق قلب جان به جان آفرین تسلیم نموده وضیافت نکاح به سالی دگر موکول شده است . دقایقی بعد زنگ تلفن در آمد : حامل پیام بسیار شرمنده از گفتار خویش اظهار نمود که حکما ً هفته آینده به فارس خواهیم آمد ودر خدمت شما خواهیم بود . نسیم پس از شنیدن این کلمات در حالی که رخسارش از خشم همانند لبویی بیش نبود پس از قطع ارتباط و گفتن بدرود فریادی برآورد وگفت : ارواح عمتان ! که حکما ْ در خدمت شما خواهم بود اهل بیت هراسان نزد وی آمدند وگفتند : تورا چه شده است ؟ محض خدا بگو !!! وی با خشمی چند برابر فریاد زد : آنها هرگز مرا نخواهند دید ... مگر نه اینکه سوگوارند پس چرا قصد سفر به فارس رادارند ؟ مادر با حالتی مهربانانه گفت : عزیز مادر آنها را چه گناهیست ؟ وی گفت : می توانستند مرا به آنجا بخوانند . مگر حکما باید به ضیافت نکاح می رفتیم ؟ به یاد ایام گذشته وبه پاس مشقتهای فراوان که برای آنها متحمل شدم مرا به سرزمین سبز طبرستان ودریای زیبای جیحون دعوت می نمودند نه اینکه خود را بر سر من بینوا خراب کنند . ای خدا این چه دنیای غریبیست که مردمانی از دیار ترکستان کلاه بر سر فارسیان گذارند ... کور خواندند ... کور خواندند... نگارش این رویداد صرفا از برای تخلیه اندرون خویش بود وبس . وهیچ هتک حرمتی در میان نیست . و پیشاپیش از درج ایده ها وعقایدتان سپاسگزارم . . تا نگارشی دگر ... بدرود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:0 توسط نسیم |
|
|
!!!!! .... به فریاد برسید .... نمی تونم از سیستم خونه برا بعضی از دوستام کامنت بذارم و با خطای " امکان درج نظر جدید وجود ندارد "روبرو میشم
به طور کلی بگم کامنت دونی این دوستان توی سیستم خونه آپ دیت نمیشه : پروانه بانو ( که امیدوارم یه داماد ماکزیما دار گیر بیاره پشت دیوار انتظار ( که امید وارم یه کارت اینترنت گیر بیاره ووب لاگش رو به روز کنه ) دعا می کنم امواج زندگی ( که امید وارم وسط این انگلو ساکسونی ها خودشو خوونوادش خوش بدرخشن ) . . . کیست مرا یاری کند ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:0 توسط نسیم |
|
|
چند شب پیش نزدیکای 11 بود که زنگ خونه منو از جا پروند . توی دلم گفتم : یعنی کی میتونه باشه ( به تقلید از سریالای ایرونی ) . کسی جز راضیه دوستم پشت در نبود با هول ولا درو باز کردم با چهره درهم برهمش روبرو شدم گفتم : تو کجا اینجا کجا ؟ پس حسین کجاست ؟ گفت : تنهام .اول بذار بیام تو بعد همه چیزو توضیح میدم . وای وای وای تا حدودای 2 یک ریز حرف زد از همه چیز گفت .هیچ حساب کتابی هم توحرفاش نبود . توابن میون گاهی اوقات یه چند تا بد وبیراه هم نثار حسین می کرد . بالاخره هرچی من خمیازه می کشیدم اون سرحال تر می شد . اصلا رو خودش نمی آورد بابا من فردا هزارتا کار دارم ...
اینا به کنار ، زنگای پشت سر هم مامان خانم هم به کنار ، بیشتر اعصابمو خرد کرده بود : - به ما ربطی نداره برات دردسر میشه . خودم الان میام می برمش خونه ... - یه چند لحظه میگذشت دوباره مامانی زنگ می زد : تو نگفتی یه غریبه پشت در باشه بیاد سرتو ببره وبذاره رو سینت ... به شوخی می گفتم : نه آخه این موقع دیگه مغازه های کله فروشی هم کله هاشونو پختن و نیازی به کله من ندارن ... - جرأ ت داری بگی دیر رفتم سر کار - ناهارت آماده هست ؟ - اصلا بهش بگو بیاد اینجا تا تو راحت بخوابی وای که دیگه داشتم دیوونه می شدم
القصه یه موقع دیدم که خوشبختانه میزان گازکربنیک مغز راضیه هم رفته بالا واونم داره خمیازه میکشه .همینو ده دستی چسبیدم وگفتم : راضی جان خیلی خوابت میاد، جاتو آماده کردم عزیز ، پارچ آب هم تو یخچاله ، کاری نداری ، شب به خیر .
یادم رفت بگم چند بار هم حسین زنگ زد و تهدید کرد یا تا فردا ظهر میاد خونه یا اصلا دیگه پیداش نشه ... یه بارش به شوخی به حسین گفتم : راضیه فقط در حضور وکیلش صحبت میکنه ... جواب داد : شما هم کمتر بشین پای سریالای پلیسی . . . 6 ماه نیست که این دوتا با هم ازدواج کردن . باورتون میشه تو این 6 ماه هر بار که راضیه رو دیدم تغییر چهره داده بود وظاهرا اختلافشون هم سر همین ظاهر سازیهای راضیه بود . متاسفانه راضیه بیش از حد اسیر مد و مدگرائی هست . یه روز ابرو کوتاه ، یه روز تاتو ، یه روز موشرابی ، یه روز پر کلاغی ، روز دیگه مانتو کوتاه ، چند روز بعد مانتو خفاشی و...... حرف حسین این بود که زن باید ساده باشه وفقط برا شوهرش آرایش کنه اما اما اما مشکل راضیه این بود که دوست داشت شوهرش اونو ببینه وبه اون توجه کنه . متاسفانه حسین بیش از حد درگیر مسائل کاریش بود و تنها عکس العملی رو که در مقابل تغییر چهره های راضیه نشون می داد این بود که چرا خودت رو کردی مثل عروسک خیمه شب بازی . ویه چیز بد تر اینکه ظاهر راضیه مورد توجه غریبه ها قرار میگیره و نتیجه این میشه که اون شب مدام جواب اس ام اس های مشکوک رو میداد ( خیلی نگرانشم ) دوست دارم به یه طریقی حسین رو بیدار کنم اما نمیدونم چه جوری و از چه راهی ؟ . . . .
حالا اینجارو داشته باشین : فردای اون روز توی محل کار یه اس ام اس از راضیه اومد با این مضمون : با ناهار باغ رویا موافقی ؟ دوست دارم !!!
آخ اگه بدونین چقدر خوشحال شدم . اومدم جواب بدم چرا که نه !!! حتما موافقم ... که اس ام اس دوم هم اومد : نسیم جون خوندی ؟ حسین برام فرستاده ! بالاخره دستش رفته توجیبش میخواد منو ببره باغ رویا ...
فکر کنم بتونین تصور کنین چه قیافه ای داشتم وچه حالی بودم ... اما امیدوارم که توی همون باغ رویا به رویاهای همدیگه بیشتر فکر کنن .
شنیدین میگن زن وشوهر دعوا کنن .... ابلهون باور کنن ... ولی باور کنین من باور نکردما منتها فکرش نمیکردم حسین اونقدر زود کوتاه بیاد
بین خودمون باشه اصلا با رفتار راضیه هم موافق نیستم و فکر میکنم که یه زن برا جلب توجه شوهرش میتونه به راههای دیگه هم متوسل بشه که البته خودآرایی یکی از اون راههاست ... شما چی میگین ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:0 توسط نسیم |
|
|
فرشته نگهبان . . .
. . . فعلا ً .......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:0 توسط نسیم |
|
|
اول از هر چیز روز زن را به تک تک دوستانم تبریک عرض می کنم واز آقایون محترم هم می خوام که هدیه رو فراموش نکنن وحتما حد اقل با یه شاخه گل خدمت همسرای عزیزشون برسن . مطمئنم که میگین بروبابا لازم نکرده تویاد ما بدی ما خودمون به خوبی وظیفه مونو می دونیم ... ( ازمن گفتن بود ... ) . امروز رفتم بانک تا قبوض تلفن رو پرداخت کنم . توی صف خانمی جوون وشیک پوش جلوی من ایستاده بود . صحبت از خرید هدیه روز مادر شد. بالاخره دردسرتون ندم معرکه درست شد هرکس نظر خودشو می گفت .. جالب این بود که اقایون هم تو این بحث شرکت کردند . یکی از آقایون گفت : من هر سال هدیه می خرم اما کسی هدیه منو تحویل نمی گیره ..اینه که امسال پول نقد میدم تا خودشون هرچی دوس دارن بخرن یکی دیگه میگفت : زن من خیلی زرنگه همیشه برا مادر خودش هدیه گرونتر می خره .نوبت مادر من که میشه میگه : حاج خانم سنی ازش گذشته همین یه روسری براش کافیه . یه آقای جوونی که معلوم بود تازه ازدواج کرده گفت : من اول برا مادر خانمم می خرم بعد مادر خودم . هدیه زنم هم که جداست . همه ازش خندیدن وگفتن معلومه که زن ذلیلی !!! دردسرتون ندم ... جالب این بود که همون خانمی که جلوی من ایستاده بود به نیت هدیه، دو قسط مادرش رو پرداخت کرد وواقعا همه حتی خود پرسنل بانک تحسینش کردن و همگی امیدوارشدن که این هدیه به عنوان بدعتی توی جامعه گذاشته بشه . واما از هدیه خریدن خودم : قبل از اینکه بگم چی خریدم ازتون میخوام که حرفای منو دال بر بی ادبی نذارین و صرفا به جهت ایجاد خنده ومزاح هست وقبلا از حضور همه دوستام عذر میخوام ماجرا از این قراربود که ترجیح دادم یه لباس راحتی خوشکل برا مامان خانم بگیرم بنا براین به خیابونی که معدن این نوع لباسا بود رفتم .توی این خیابون مغازه های لوکس فروشی با اجناس نسبتا مناسب هست وبه خوبی میشه گفت که قیمتها شکسته میشن . ناگفته نماند در مناسبتهای خاص اینا هم یاد میگیرن که اجناسشون رو دوبله وسوبله حساب کنن. مثل امروز .
بالاخره وارد یه مغازه شدم همینطوری که داشتم به لباسا نگاه می کردم خانمی جوون وارد شد واز آقای فروشنده تقاضای لباس زیر زنانه کرد . یک لحظه جا خوردم ( تودلم گفتم زن حسابی اینم سئوال بود پرسیدی ) ... یه موقع متوجه شدم ای داد بیداد که آقای فروشنده از خود بیخود شد وانواع واقسام لباس زیر رو به خانم ارائه داد. ومن بینوارو به دست فراموشی سپرد . جالب این بود که دائما می گفت : به جان بچه ام بردیم خونه خیلی خوب بوده کیفیتش عالیه !!! یکشو ببرین امتحان کنین ! حتما مشتری میشین در عین حال که میخواستم وجهه خودمو حفظ کنم وبه آقا برسونم که حرف درستی نمی زنی ، هر آن هم امکان داشت از خنده روده بر شم . سریع از مغازه بیرون زدم اون موقع بود که نتونستم جلوخندموبگیرم آخه یکی نیس به این آقا بگه اینجا رو با مغازه خواروبار عوضی گرفتی ...می خوای برنج یا ماکارونی یا چایی بفروشی که دائم میگی بردیم خونه خیلی خوب بوده ... با کیفیت عالی
خب همه این حرفارو زدم که بدونم به نظر شما بهترین هدیه برا یه زن ویه مادر چی میتونه باشه ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:37 توسط نسیم |
|
|
* بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی وفا ست * |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:0 توسط نسیم |
|
|
اما حالا چي؟ حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 7:7 توسط نسیم |
|
|
بین راه داستان عاشق شدن زهرا ومحسن رو مرور می کردم . محسن اونموقع دانشجوی دوره کارشناسی ارشد بود .یه نشریه ترجمه راه انداخته بود که من و زهرا و چندتا از دوستای دیگمون هرکدوم بخشی از اون رو به عهده گرفته بودیم . توی گیر ودار این کارا بودیم که متوجه شدیم آقا محسن یک دل نه صد ل نه بگو صدهزار دل عاشق و دلباخته زهرا خانم شد . مثل توپ توی دانشگاه پیچید ، که محسن خر خونه عاشق زهرا مشروطه شده . البته حس حسادت خیلی هارو برانگیخت . بالاخره دردسرتون ندم از اون به بعد دیگه زهرا نه لودگی میکرد ، نه کاراشو میذاشت برا شب امتحان ، نه ترجمه گدایی می کرد . وبه طور کلی یه جورایی نمرات نسبتا خوبشو مدیون محسن خان بود واینو همه حتی اساتید هم میدونستن . ( واقعا زهرا شانس آورد ) . توی آینه آسانسور بیمارستان خودمو خوب برانداز کردم ، یه دفعه یه صدایی گفت : طبقه سوم ! سه وجب پریدم بالا (خدا رو شکر کردم کسی دیگه اونجا نبود که از این رفتارم بخنده ) از ایستگاه پرستاری شماره اتاق زهرا رو پرسیدم وپشت در یه لحظه مکث کردمو در زدم . با صدای بفرمایین زهرا وارد شدم ....با منظره بسیار جالبی روبرو شدم : زهرا دست به کمر داشت توی اتاق قدم میزد ومحسن جای زهرا روی تخت خوابیده بود . نمیتونم بگم چقدراز دیدن همدیگه خوشحال شدیم ...از تعجب زهرا داشت شاخ درمی آورد چون نزدیک به یه سال میشد که همدیگه رو ندیده بودیم . با سر وصدا و شلوغ بازیهای بچه گونه ما نه فقط محسن از خواب بیدار شد ، نی نی کوچولو ی تپل مپلشون هم شروع به گریه کرد ( طفلی بچه وحشت کرده بود ) . محسن با دیدن من سریع از جاش بلند شد وخودشو جمع وجور کرد . بعد از احوالپرسی گفتم چی شده آقا محسن جای زهرا خوابیدین ؟ گفت : اولا از خستگی بعدشم این روزا با زایمان هر خانمی در اصل شوهره بارشو میذاره زمین نه خانمه . گفتم : کجای کارین ! تازه بارتون دوبرابر شده ، خدا قوتتون بده . الحمدالله محسن با گرفتن دکترای زبان انگلیسی الان به عنوان استاد در دانشگاه شیراز وچند دانشگاه خارج از مرکز مشغول به کاره ... و اون روز هم تعریف می کرد که فقط 3 ساعت خوابیده ... این بود که همونجا جای زهرا خوابش برده بود . اونم از دیدنم خیلی خوشحال شد ودوباره خاطرات اونروزا رو تعریف کردیم و کلی گفتیم و خندیدیم .
گفتم حالا چه اسمی برا نی نی انتخاب کردین ؟ سریع زهرا گفت : به حرمت مادر خدا بیامرزه محسن " هانیه" . قشنگه!!! نه؟ گفتم : بله که قشنگه ، خیلی هم قشنگه .( ظاهرا خدا بیامرز قبل از مرگش وصیت کرده بوده ) . روکردم به محسن گفتم : خدا وکیلی اگه اسمی غیر از هانیه بود راضی میشدین ؟ جواب داد : چون میگی خدا وکیلی ، تا چه اسمی بود ، مثلا اگه قمرالملوک ، کشور ، مملکت ، اقدس و امثالهم بود نه . البته با توجه به تدبیری که از مادر محسن سراغ داشتم مطمئنم که اگه اسمش جوری بود که مورد پسند جوونای امروزی نبود هیچوقت همچین وصیتی نمی کرد . با غرولندای نگهبان ، مجبور شدم ازشون خداحافظی کنم و این زوج خوشبخت رو با نی نی قشنگشون به خدای بزرگ بسپارم . ......................... حالا شما بگین انتخاب اسم تا چه حد میتونه توی زندگی یه شخص مهم باشه ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:44 توسط نسیم |
|
|
با ترمز گرفتن راننده سرمو از رو کتاب بلند کردم متوجه شدم پشت یه چراغ خطر سه زمانه هستیم . نگاهای راننده رو که دنبال کردم دیدم سمت چپمون خانمی سانتال مانتال پشت فرمون نشسته و داره توی آینه آرایششو تجدید میکنه . خیلی راحت شالش رو انداخت و دستی رو موهاش کشیدو با اکراه شال رو تا نیمه های کله گنده ش کشید . عینکشو گذاشت و این درحالی بود که با گوشیش صحبت می کردو غش غش می خندید .
حسابی توجه اطرافیاشو به خودش جلب کرده بود و از همه خوشحالتر راننده تاکسی بود که من و یه خانم حامله رو سوار کرده بود . چراغ که سبز شد خانمه با دست چپش دنده رو چاق کرد و گازشو گرفت و رفت . اما از این مردیکه راننده براتون بگم که حسابی جذب شده بود . بی خیال مسافرای بیچاره پاشو رو گاز گذاشت تا خودشو به عروسکه برسونه . وقتی بغل به بغل ماشین خانم شد با همون ادبیات لاتی مخصوص به خودش شروع به گفتن الفاظ نامربوط کرد . مردیکه اصلا براش مهم نبود که دوتا خانمه دیگه تو ماشین نشستند . یه چیز که برام خیلی جالب (یا بهتر بگم ثقیل بود ) اینکه عروسکه هم بدش نمیو مد و با لبخندای شیطانی کار اونو تایید می کرد و پاکت سیگارشو به راننده تعارف کرد و بعدشم خودش یه سیگار آتیش زد
دیگه نتونستم تحمل کنم سریع شماره شناسایی راننده رو یادداشت کردم وازش خواستم یه جایی منو پیاده کنه . مردیکه با هزارتا غرولند یه پارک ناقص کرد و منو پیاده کرد . در حین پیاده شدن به خانم بارداره گفتم بهتره توهم پیاده شی . مواظب خودت باش . اما گوش نداد. خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم و ترجیح دادم بقیه راه رو با همین ماشین خودمون که خیلی هم بزرگتره ادامه بدم . حسابی فکرمو مشغول کرد .
نمیدونم چه کسایی صلاحیت این راننده هارو تایید میکنن ؟ کدوم ارگان یا سازمان باید به این مسایل رسیدگی کنه ؟ چه کسی کارت صلاحیت این مثلا مرد رو امضاء کرده ؟ ... بیچاره زن و بچش واینکه ... آیا شخصیت زن اینقدر پست و زبون باید باشه که مثل یه عروسک پشت ویترین توی خیابون جلب توجه کنه ؟ وخوشحال از جلب نگاهای کثیف ؟ بیچاره همسرش ... اما.... از نکته های منفی این موضوع گذشته میریم سراغ حرفای قشنگ و ثابت شده اونم اینه که : خودمونیما خانما عجب موجوداتی هستن... دقت کردین در آن واحد چندین کارو باهم انجام میدن . خانمه آرایش میکرد ، با تلفن صحبت میکرد ، رانندگی می کرد تازه سیگار هم آتیش زد . چه شود ؟ کتابی رو که میخوندم راجع به خصوصیات Windows xp با طرح ویستا بود . همونطور که می دونیم ویندوز یه سیستم عامل چند کاره یا Multi task هست. این ویستایی هم که جدیدا اومده خیلی خوش آب و رنگه حکایت همین خانمه دیگه ... .. پس در نتیجه خانما سیستم عاملای زندگی هستن . یعنی چی ؟ یعنی باعث راه اندازی سیستم زندگی میشن . بگذریم از بعضیاشون که مثل این عروسکه ویروسی هستن ،در اینصورت سیستم اصلا نمیتونه بالا بیاد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:58 توسط نسیم |
|
|
یه سئوال داشتم از شما ..... دوستی ، دوست هستش که حقّ دوستو وقت ناتوانی وتنهایی رعایت کنه ؟ یا وقت توانایی؟ ببخشید! یه سئوال دیگه داشتم از شما ..... دوستی رو با قلبمون شروع می کنیم یا با عقلمون ؟ عذر می خوام ! یه سئوال دیگه ...... چرا نباید درباره دوستامون از دیگرون سئوال کنیم ؟ مطمئن باشین این سئوال آخره ..... شما با روحتون هم احیانا قهر کردین ؟ .................................. جواب این سئوالا حتما توی روح و ذهن ودل شماست ..... خوش به حال شما جواب سئوالم تو باشی اگر ........................ زدنیا ندارم سئوالی دگر !!! یا علی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 4:33 توسط نسیم |
|
|
عاقبت پس از گذشت 5 سال و سه بار فرار از خدمت ، پسر خاله امین موفق شد کارت پایان خدمتشو بگیره .( به قول خودش تا الان باید درجه سرهنگیشو می گرفت ) . به همین بهونه عصر جمعه حاج خانم خاله یه سور کوچیک ترتیب داد و همگی خراب شدیم رو سر خاله خانم . جاتون خالی ، بزن و برقص ، از پذیرایی هم هر چی بگم کم گفتم : انواع میوه ، شیرینی ، یه کیک بسیار شیک با طرح یه لنگه پوتین سربازی . بعدشم ساندویچ مرغ و سالاد ونوشابه ...به ! به ! به خیلی خوش گذشت . قبل از سرو غذا حسابی زدیم و رقصیدیم .اینجور بگم خونه خاله خانم تبدیل شده بود به جلوه گاهی از هنر . هر کس بر اساس تخصصش میومد وسط . یکی عربی ، یکی هندی ، یکی ایرانی ، یکی تکنو . بزرگتراهم گوشه ای از مجلس دست میزدن ومفتخر به اینکه چه هنر مندایی رو تحویل جامعه اسلامی دادن . یه کم که مجلس آروم شد .قضیه ازدواج امین رو پیش کشیدند و همه به خاله خانم گیر دادن که دیگه باید براش آستین بالا بزنی . همین باعث شد که بحث ملاک ازدواج پیش بیاد اول از همه، مجردا شروع کردن به اعلام ملاکاشون : خود امین : ظاهرش خوب و مناسب باشه ، خوونواده کم جمعیت ، پدر پولدار، زیادی هم توی کارام دخالت نکنه . رضا داداش امین : خوشگل باشه ، نجیب باشه ، تحصیل کرده ، و از همه مهمتر آشپزیشم خوب باشه . ( ای شکموی پر رو ) محمد عزیز دردونه دایی : خوشگل باشه ، پدرش پولدار ، مادر نداشته باشه ، تحصیل کرده شاغل و اما علی داداش خودم : خوشگل باشه ، ( طوری که بدون آرایش قابل تحمل باشه ) بچه مایه دار تحصیل محصیل هم بی خیال ،( همونقدر که بتونه به بچه ها دیکته بگه کافیه ) ، خونه دار ، کد بانو( ناهارش به موقع آماده باشه ) . و هیچ دخالتی نکنه . حق نداره جایی برقصه و اگه منم رقصیدم هیچ اعتراضی نکنه . ( اینجا بود که هرچی هسته گیلاس و زردالو و کارد و چنگال بود نثار علی داداش شد . خب تا حدودی هم حقش بود. بچه پررو ) . تا اومدیم سر متاهلین : همگی اونا متفق القول اعلام نمودن که از انتخابشون صد در صد راضی هستن . ( به خوبی میشد ترس رو تو چشاشون دید . ) یه دفعه صدای " اندی " توی سالن پیچید که : خوشگلا باید برقصن ، خوشگلا باید برقصن ! .ناگهان آقایون از سر جاشون بلند شدن و گفتن اندی از اونا تقاضا میکنه . ( بعدش فهمیدیم که گذاشتن سی دی اندی طبق نقشه بوده. ولی خوب شد معنی خوشگلی رو هم فهمیدیم ) . ملاحظه میفرمایین میزان خودخواهی و خود پسندی آقایون رو . شاید بگین که با همین چند تا نظر نمیشه قضاوت کنیم ولی یادمون باشه که مشت نمونه خرواره . متاسفانه هیچ نامی هم از "ایمان " ، " اخلاق " ، " صداقت " و از همه مهمتر " عشق " برده نشد . اشکال کار از کجاست نمیدونم .!!!!!!!! خب حالا شما آقایون با کلیک روی این لینک و دیدن عکس این خانم بفرمایید آیا اگه قرار باشه به خواستگاری ایشون برین باخود خانم ازدواج می کنین یا با لباسش و یا حتی با هر دوش .
تذکر : *دوستای متاهل بدون هیچ ترس و واهمه ای نظر خودتون رو اعلام کنید .*
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:31 توسط نسیم |
|
|
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند اما پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. «تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.» " با تشکر از دوست بسیار عزیزم سحر که این مطلب آموزنده رو برام ایمیل کرده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:39 توسط نسیم |
|
|
چند دقیقه نشستم .دیدم خبری نیست رفتم سراغ منشی وخیلی مودبانه گفتم : عزیزم میدونی که من از قبل وقت گرفتم واگه ممکنه زحمت بکشین زودتر کار منو انجام بدین . منشی با ناز و عشوه چندش آوری گفت : خانم هنوز نوبتتون نشده .به ما ربطی نداره که شما کار دارین . - هنوز نوبتم نشده ؟!!!.آخه اینجا کس دیگه ای نیست !!!!!!!!!! - خانم وقتمو نگیر، بشین تا نوبتت بشه درحالی که از عصبانیت خونم داشت به جوش می اومد زیر لب یه صلوات فرستادم و گفتم : خدایا : می بینی… خدایا : رحمت کن سازندگان لوازم آرایش رو که به داد اینجور آدما رسیدن وگرنه چی میشد . با صدای زنگ آرایشگاه یه موقع به خودم اومدم دیدم مسئول آرایشگاه) معروف به مهین خانم ) وارد شد از قرار ایشون باید کار منو انجام می داد . |