تبليغاتX
گل مریم
گل مریم
 

 

 

برگ در انتهای زوا ل می افتد ومیوه در ابتدای کما ل

                            چگونه می افتی؟         چون برگی زرد یا سیبی سرخ ؟

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 توسط نسیم |

 

 دوران بجگي رو يادتونه چه عالمي بود بي خيال روزگار ، چه دنيايي بود تاب بازي ، با يه تکون مي رفتيم تا اون بالا بالا ها

اينم بگم يادتونه با يه شکلات و آب نبات راضي مي شديم که همراه مامان وبابا به مهموني نريم چون جاي ما نبود . تودلمون مي گفتيم مامان وبابا رو باش شکلات وآب نبات به اين خوشمزگي اونوقت بلند ميشن ميرن مهموني .

اما حالا چطور ؟ ديگه نه خبري از اون شکلات وآب نباته ونه اون سواري تاب وپرواز به بيکرانها .

حالا ميتونيم بريم مهموني ولي شرط داره : زياد حرف نزنيم، نخنديم ، جلوي بزرگتر تعظيم کنيم وهر چي گفتن بگيم چشم ودر کل سکوت همراه با ادب اختيار کنيم .

فرق اين واون ميدونين چيه ؟ اينجا نه فقط شکلات وآب نبات بهمون نميدن يه چيزائي رو هم ازمون ميگيرن . اعتماد به نفس، اراده،قدرت بيان ودرکل اظهار وجودمون رو .

                                                                                        نظر شما چيه ؟ 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 توسط نسیم |

  

برای تو سرودم توئی که عاشقتم و دلم می خواد بهترین ها رو تقدیمت کنم.

 

توئی که همیشه برات آرزوی سلامتی و سر بلندی دارم.

 

 پس بخوان ، بخوان به نام عشق :

 

                             تو که بودی که مرا شاد و خرامان کردی

                              این همه عاشق و دیوانه و شیدا کردی

 

                             باورت هست در این ره نبود هیچ هوس

                                و همی داد زنم هستی برایم تونفس

 

                                                                 باورم کن!         باورم کن!

 

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 توسط نسیم |
 

راستش امروز عصر جمعه به قصد پياده روي از خونه بيرون زدم . توي شهر ما يه تفريحگاه هستش که ترجيحا مردم اونجارو انتخاب ميکنن . بلوار قشنگيه
با درختاي قشنگتر ميشه گفت يه خيابون ساحليه با چشم اندازي زيبا وغذاخوريهايي که هر کدومش نهايت سعي خودشو برا جلب مشتري ميکنه.

از ابتداي بلوار شروع کردم به قول يه عزيزي نفسي عميق کشيدم وبعد به ياد قشنگترين لحظاتي که داشتم قدم ميزدم . خب تواين ميون چشمم به آدماي زيادي افتاد.
انواع واقسام آدما پير جوون خوش تيپ ژوليده پوليده و از همه مهمتر عشاقي بودن که عاشقانه دست در دست هم نغمه عشق زمزمه ميکردن

آخ که دلم براشون ميسوخت .  اي بيچاره ها !  توي گوش هم چي ميگين؟  دارين کلاه سر هم ميذارين؟ معلومه.

ميدونين چرا اينو ميگم چون ظاهرا برا هم نجواي عاشقانه مي خوندن ولي حواسشون جاي ديگه بود.

پسر: عزيزم دوست دارم واي بدون تو ميميرم

دختر: چرا دروغ ميگي؟ به من نگاه کن خسته نشدي اينقدر سرتو اينطرف و اونطرف چرخوندي ؟

پسر:  عزيزم هر چي نگاه ميکنم که مثل تو پيدا کنم نمي تونم . واي تو بي نظيري!!!


شايد خندتون بگيره ولي باور کنين اينه واقعيت .   قبول کنين ديگه  خب؟ !!!!!!

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم اردیبهشت 1386 توسط نسیم |
Blog Skin