
من ترجیحا با توجه به اینکه ماه اسفند در فرهنگ فروشندگان ایرونی ماه آشغال فروشیه بنا بر این خریدای شب عید رو بهمن ماه انجام میدم . دو سه روز پیش دوستم مینا پیشنهاد داد که یه سر به خیابونا بزنیم تا یه سری خرت وپرت بخره . با وجود اینکه خریدی نداشتم دعوتش رو قبول کردم وتو دلم گفتم به دیدنش می ارزه .
به خوبی سه چهار ساعتی رو توی خیابونا بودیم .دیگه کم کم داشتیم خسته میشدیم وجالب اینجاست که مینا هیچ چی رو نپسندید . بلا خره سر از یه فست فود دراوردیم ویه جای دنج نشستیم .
گفتم : مینا تو که به نتیجه نرسیدی ؟! گفت : بابا بی خیال مهم اینه که مدتها دوست داشتم یه روز دوتایی بی خیال دنیا شیم که امروز همون روزه .می خواستم یه خاطره خوش توی روزای آخر سال داشته باشیم .جالبه نه؟
گفتم: اره جالبه خیلی جالبه . تو چقدر مهربون بودی و من نمیدونستم .
راستش رو بخواین از همون اول که وارد فست فود شدیم نگاهای مرموز یه آقایی حسابی توجهم رو جلب کرده بود
چرا دروغ بگم حسابی ترسیده بودم .تو دلم گفتم وای یعنی چه نقشه ای داره ؟ لعنت به تو نسیم چرا به حرف مینا گوش دادی .بابا می رفتین خونه با یه املت خودتون رو سیر می کردین . زهر مار بخوری بهتره ! توی همین فکرا بودم که مینا گفت : نسیم تو که هنوز سالادت رو نخوردی ! بابا فرض کن کاهوش رو شستن . به خودم گفتم :بیچاره مینا خبر نداره . من تو چه فکریم اون تو چه فکریه
در همین لحظه مرد از سر جاش بلند شد وبه سمت میز ما اومد وای وای وای دیگه باورم شد دنیا به آخر رسیده .
چشامو بستم وفقط گفتم : خدایا خودمو به خودت می سپارم .
........ ببخشید میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟ ( اینو آقا مرموزه گفت )
خواهش می کنم در خدمتیم ( اینو مینا گفت )
غلط کردی مرتیکه بی سروپا با اون چشای بابا غورغوریت ، الهی بمیری ( اینو من گفتم البته توی دلم چون زبونم از ترس بند اومده بود )
خانم از همون ابتدا که وارد شدین متوجه شدم که دکمه های مانتوتون جابجا بسته شده بهتره که درستش کنین .
دوتایی نگاه به دکمه هامون کردیم .دکمه های من سر جاش بود ،نگاهی به مینا کردم ودیگه نتونستم جلو خندمو بگیرم .
مینا که حسابی سرخ شده بود با حالتی بین خنده وگریه از آقا مرموزه تشکر کردو خداحافظی .
" نسیم خیلی بی معرفتی نباید یه نیگاه به من مینداختی ؟ منو بگو تو این مدت چقدر احساس خوش تیپی می کردم "
گفتم: به من ربطی نداره تو خودت رو خدای تیپ می دونی .
دقایقی رو جرو بحث کردیم نتیجه این شد که کاش خانما می تونستن به عوض یه آینه کوچولو یه تمام قدش رو توی کیفشون جا بدن . خداحافظی کردیم وراهی خونه شدیم
ماجرا رو برا اهل بیت تعریف کردم هر کی از دید خودش نتیجه گیری کرد :
مامان : وقتی میگم شب سوگواریه نباید برین بیرون به حرف که گوش نمیدین ( اخه یکی نیست به این مامان خانم بگه 360 روز از سال سوگواریه ، این که دلیل نشد )
آبجی : قبل از اینکه از خونه بزنیم بیرون دکمه هامون رو چک کنیم .
داداش : بیخود کردین رفتین تو خیابون حالا هم که رفتین با یه کیک واب میوه خودتون رو سیر میکردین ( برو بابا )
واما........ خودم : بیخودی فکر مردم رو نخونیم ، قضاوت عجولانه نکنیم وبا افکار درهم وبرهم ومسموم لحظه های قشنگمون رو خراب نکنیم ![]()
اینم یه خاطره دیگه از سال 86 ![]()
با خووندن پست جدید پروانه جون توی بلاگ پریسا در دریای خوشبختی بهانه ای پیش اومد تا دلنشین ترین خاطره سال 86 رو براتون تعریف کنم .
اواسط ترم گذشته دختر خانمی به همراه پدرش جهت ثبت نام مراجعه کرد .با توجه به اینکه دوره رو به اتمام بود وتقریبا میشه گفت بیشتر آیتم ها تدریس شده بود بنابر این امکان ثبت نامش نبود .
پدر دختر که معلوم بود مرد زحمت کش وکاری بود با التماس گفت : تورو خدا اگه میشه همین حالا ثبت نامش کنین .از کار فرما مساعده گرفتم فقط وفقط برا این کار ، حالا اگه ثبت نام نشه مجبور میشم این پول رو به درد دیگه بزنم . خواهش میکنم !! این دختر استعداد زیادی داره ، حیف حیف !! کمکش کنین .
مدیریت در جواب گفت: چاره ای نداریم جز اینکه آیتم های گفته شده رو به صورت خصوصی جلسه ای پنج هزار تومان براش کلاس بذاریم . ایندفعه پدر با زاری بیشتر گفت : اصلا برام امکان نداره . من میگم نره شما میگی بدوش !!!! باور کنین سعیده میتونه خودش رو به کلاس و امتحان برسونه .
بالاخره بدون هیچ تضمینی سعیده با اصرار پدر ثبت نام شد وقرار شد از فرداش توی کلاسا حضور داشته باشه
بعد از رفتن اونا حسابی فکرم مشغول شد .این بود که شمارشون رو از منشی گرفتم وبه خوونشون تماس گرفتم واعلام آمادگی کردم که بدون دریافت هیچ حق الزحمه ای به سعیده کمک کنم تا عقب مووند گیاشو جبران کنه .
با توجه به اینکه خوونواده پرجمعیتی بودند ، دعوتش کردم خوونه خودمون که یه خوونه دنج وساکتیه وقرار شد هر روز پس از پایان ساعات کاری کلاس جبرانی رو شروع کنیم .واقعا که دختر با استعدادی بود .بیشترین مطالب رو در کمترین مدت می گرفت وبازده بسیار خوبی داشت طوریکه در کلاس عمومی رفع اشکال می کرد .
باور کنین که چقدر از این موضوع خوشحال بودم واحساس سبکبالی میکردم .این دختر اونقدر مهربون وقدر دان بود که اگه کوچکترین پذیرایی ازش میکردم با شرمندگی بیش از حدش منو شرمنده می کرد . پدر ومادرش به حدی خوشحال بودن که هر روز تماس می گرفتند وعذر خواهی میکردن ومن تنها چیزی که ازشون میخواستم این بود که فقط برام دعا کنن! همین وبس
بالاخره پس از پایان دوره برا امتحان معرفی شد وجالب اینجاست که بالاترین نمره متعلق به سعیده بود ووقتی خبر قبولیش رو شنید به اتفاق پدربا یه جعبه شیرینی به آموزشگاه اومد .پدرش از خوشحالی گریه میکرد. وجالب تر اینکه خدارو شکر توی یه شرکت خصوصی اما معتبر قرار بود مشغول به کار شه با بیمه ومزایا .
الان دو ماهی میشه که مشغوله .اونقدر خوشحاله که نگو ونپرس .هر روز با عشق وشوق باهام تماس میگیره وتشکر میکنه . باور کنین که تاثیر دعای خیر ورضایت قلبی سعیده رو توی لحظه لحظه های زندگیم حس میکنم.
امثال سعیده زیادن ، چه بسیار استعدادهای نهفته ای که به خاطر فقر مالی وکمبود امکانات توی نطفه خفه می شن وحتی به جهتهای منفی سوق داده می شن . بنابر این بد نیست هر از گاهی خودمون رو جای کسایی بذاریم که در حسرت وآرزوی خیلی چیزا گذران زندگی میکنن وبا کمترین امکانات بیشترین بازده رو دارن وهمیشه قدر دان اول خدا وبعد بنده خدا هستن ![]()

