تبليغاتX
گل مریم
گل مریم

عاقبت پس از گذشت 5 سال و سه بار فرار از خدمت ، پسر خاله امین موفق شد کارت پایان خدمتشو بگیره .( به قول خودش تا الان باید درجه سرهنگیشو می گرفت ) . به همین بهونه عصر جمعه حاج خانم خاله یه سور کوچیک ترتیب داد و همگی خراب شدیم رو سر خاله خانم .

 

جاتون خالی ، بزن و برقص ، از پذیرایی هم هر چی بگم کم گفتم : انواع میوه ، شیرینی ، یه کیک بسیار شیک با طرح یه لنگه پوتین سربازی . بعدشم ساندویچ مرغ و سالاد ونوشابه ...به ! به ! به

خیلی خوش گذشت .

 

قبل از سرو غذا حسابی زدیم و رقصیدیم .اینجور بگم خونه خاله خانم تبدیل شده بود به جلوه گاهی از هنر . هر کس بر اساس تخصصش میومد وسط . یکی عربی ، یکی هندی ، یکی ایرانی ، یکی تکنو . بزرگتراهم  گوشه ای از مجلس دست میزدن ومفتخر به اینکه چه هنر مندایی رو تحویل جامعه اسلامی دادن .

 

یه کم که مجلس آروم شد .قضیه ازدواج امین رو پیش کشیدند و همه به خاله خانم گیر دادن که دیگه باید براش آستین بالا بزنی . همین باعث شد که بحث ملاک ازدواج پیش بیاد  اول از همه، مجردا شروع کردن به اعلام ملاکاشون :

خود امین : ظاهرش خوب و مناسب باشه ، خوونواده کم جمعیت ، پدر پولدار، زیادی هم توی کارام دخالت نکنه .

 

رضا داداش امین : خوشگل باشه ، نجیب باشه ، تحصیل کرده ، و از همه مهمتر آشپزیشم خوب باشه . ( ای شکموی پر رو )

 

محمد عزیز دردونه دایی : خوشگل باشه ، پدرش پولدار ، مادر نداشته باشه ، تحصیل کرده  شاغل

 

و اما علی داداش خودم : خوشگل باشه ، ( طوری که بدون آرایش قابل تحمل باشه ) بچه مایه دار  تحصیل محصیل هم بی خیال ،( همونقدر که بتونه به بچه ها دیکته بگه کافیه ) ، خونه دار ،

کد بانو( ناهارش به موقع آماده باشه ) . و هیچ دخالتی نکنه . حق نداره جایی برقصه و اگه منم رقصیدم هیچ اعتراضی نکنه . ( اینجا بود که هرچی هسته گیلاس و زردالو و کارد و چنگال بود نثار علی داداش شد . خب تا حدودی هم حقش بود. بچه پررو ) .

 

تا اومدیم سر متاهلین : همگی اونا متفق القول اعلام نمودن که از انتخابشون صد در صد راضی هستن . ( به خوبی میشد ترس رو تو چشاشون دید . )

 

یه دفعه صدای " اندی " توی سالن پیچید که : خوشگلا باید برقصن ، خوشگلا باید برقصن ! .ناگهان آقایون از سر جاشون بلند شدن و گفتن اندی از اونا تقاضا میکنه . ( بعدش فهمیدیم که گذاشتن سی دی اندی طبق نقشه بوده. ولی خوب شد معنی خوشگلی رو هم فهمیدیم ) .

 

ملاحظه میفرمایین میزان خودخواهی و خود پسندی آقایون رو . شاید بگین که با همین چند تا نظر نمیشه قضاوت کنیم ولی یادمون باشه که مشت نمونه خرواره .

 

متاسفانه هیچ نامی هم از "ایمان " ، " اخلاق " ، " صداقت " و از همه مهمتر " عشق " برده نشد .

اشکال کار از کجاست نمیدونم .!!!!!!!!

 

خب حالا شما آقایون با کلیک روی این لینک و دیدن عکس این خانم بفرمایید آیا اگه قرار باشه به خواستگاری ایشون برین باخود خانم  ازدواج می کنین یا با لباسش و یا حتی با هر دوش .

 

تذکر : *دوستای متاهل بدون هیچ ترس و واهمه ای نظر خودتون رو اعلام کنید .*

 

*ضمنا کامنت برای عموم آزاد است *

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط نسیم |
يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند.
رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت.
همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.
مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. «تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

" با تشکر از دوست بسیار عزیزم سحر که این مطلب آموزنده رو برام ایمیل کرده "

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط نسیم |

آرایشگرم مدتیه که برا گذروندن یه دوره تخصصی به پایتخت رفته .این بود که به پیشنهاد یکی از دوستام یه جای مثلا معروف رو انتخاب کردم . بماند که چه قدر برام کلاس گذاشتن تا بالاخره قرار شد فلان تاریخ و فلان ساعت اونجا باشم . طبق قرار حاضر شدم .وقتی وارد آرایشگاه شدم که، البته بیشتر شیبه یه تالار آینه بود ، با برخورد سرد ومغرورانه منشی روبرو شدم .توی آرایشگاه جز منو، اونو یه خانم دیگه که با کله فویل پیچیده زیر سشوار نشسته بود کس دیگه ای نبود .

 

چند دقیقه نشستم .دیدم خبری نیست رفتم سراغ منشی وخیلی مودبانه گفتم : عزیزم میدونی که من از قبل وقت گرفتم واگه ممکنه زحمت بکشین زودتر کار منو انجام بدین .

منشی با ناز و عشوه چندش آوری گفت : خانم هنوز نوبتتون نشده .به ما ربطی نداره که شما کار دارین .

-         هنوز نوبتم نشده ؟!!!.آخه اینجا کس دیگه ای نیست !!!!!!!!!!

-         خانم وقتمو نگیر، بشین تا نوبتت بشه

 

درحالی که از عصبانیت خونم داشت به جوش می اومد زیر لب یه صلوات فرستادم  و گفتم : خدایا : می بینی خدایا : رحمت کن سازندگان لوازم آرایش رو که به داد اینجور آدما رسیدن وگرنه چی میشد .

با صدای زنگ آرایشگاه یه موقع به خودم اومدم دیدم مسئول آرایشگاه) معروف به مهین خانم ) وارد شد از قرار ایشون باید کار منو انجام می داد .

 

وااااااااااااااااااااااااای اینو ببین !!!!!!! چه تیپی زده !!!!!!!

خانمی بود بسیار بسیار مغرور ، حدود 45 سال ، با قد 5/1 متری (از برکت پاشنه 10 سانتی ) ، از آرایش هم نگو ونپرس ، مانتو کوتاه وچسبون، سوئیچ به دست ، گوشی آویزون ، همراه با 15 حلقه انگشتری ، با اون دست و پاهای خال کوبی شدش که بیشتر به کولیها می موند و مطمئن بودم توی خیالاتش حس فشنی هم بهش دست داده .

وقتی مهین وارد شد بوی تند عطرش حالمو به هم زد . نیم ساعتی طول کشید تا ایشون از اتاق استراحت بیرون اومد.

یه موقع دیدم خانمی که زیر سشواره، با ایماء واشاره میگه موهام داره میسوزه .

مهین گفت : طبیعیه عزیزم نگران نباش .بعد یه سیگار آتیش زدو گذاشت گوشه لبشو شروع کرد به درست کردن موهای وز وز لعنتی خودش .

رفتم سراغش اونم در جوابم گفت : هنوز نوبتت نشده .یه دفعه صدای جیغ خانمه بلند شد . دوتایی از ترس به طرفش دویدن و سشوارو خاموش کردن و  ای داد بیداد اون چیزی که نباید اتفاق افتاد . .

 

باور کنین شنیده بودم دود از کله بلند میشه اما ندبده بودم . کله خانومه بیشتر شبیه آتشفشان نیمه خاموش بود . سریع فویل رو باز کردن و سرش رو زیر شیر آب گرفتن . مهین مدام می گفت  ماشا ا.. ماشا ا... چه حرارتی !!!ماشاا... ندیدم مثل شما . ماشاا... شوهرت چی میکشه از حرارت تو ، و مشت مشت موهای خانم رو توی سطل آشغال میریخت . زن بیچاره هم که اون زیر خبر نداشت فقط می گفت : مرسی ، تشکر ، حالا کاش شوهرم قدر میدونس . بیچاره سرشو که بلند کرد یکه خورد .آخه بیشتر شبیه آدمای تیفوسی شده بود .

 

بالاخره مجبورش کردن موهاشو کوتاه کنه . هر چی می گفت : شوهرم با مو کوتاه موافق نیس . می گفتن : خییییییییییلیی به صورتت میاد نگران نباش .

 

خب ، منم که دیدم هنور نوبتم نشده و اوضاع بی ریخت تر از این حرفاست . از عمد صدای زنگ گوشیم رو درآوردم و وانمود کردم که ازخونه تماس گرفتن و گفتن بیا آقا جون سکته کرده و جان به جان آفرین تسلیم نموده . قید مبلغ بیعانه رو زدمو فرارو بر قرار ترجیح دادم اما دونتیجه گرفتم اینکه : آواز دهل از دور خوش است " و " میمون هر چی زشتره اداشم بیشتره " .

 

ناگفته نماند که دو تا آقاجون من ، خدا رحمتشون کنه، یکیشون دراوایل دهه 60 میلادی و اون یکی دیگه در اواخر دهه 50 خورشیدی دار فانی رو وداع گفتن ( به قول مامان خانمی از شر ما جوونا راحت شدن )  . روحشون شاد . از همین جا ازشون عذر میخوام

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 توسط نسیم |

دیروز تصمیم گرفتم با آژانس به خونه برگردم .با سوارشدن من راننده شروع به صحبت کرد .یک ریز حرف میزد .از گرونی، از ازدواج پسرش ، از جهیزیه دخترش ، از اجاره خونش ............

 

فقط گوش میدادم این بود که با یه حالت گله گفت : خوش به حال شوهرتون شما چقدر ساکتی !!!!

گفتم : والله چه عرض کنم فقط میگم حق با شماست .

یک کم خوشحال شد ودوباره ادامه داد : مهمون هم که داریم ؟!

گفتم : بله . انشاالله به خیر بگذره ! ( میدونین آخه امروز چهارشنبه شهر مون میزبان شخص اول مملکت هست وشهر حال وهوای دیگه ای پیدا کرده . از همه مهمتر تعطیلی مدارس و مراکز آموزشی و مرخصیهای چند ساعته بعضی ادارات ) .

 

راننده در جواب گفت : به خیر که میگذره ولی امیدوارم درمونی برا درد مردم بیچاره باشه .

گفتم : انشا الله

گفت : میخوام یه نامه براش بنویسم وازش بخوام دستور بده سر چهار دروازه شهر یه تابلو  " ورود ممنون " بزنن تا هر بیسوادی از هرجا ومکانی بلند نشه بیات تو شهر و بشینه پشت میزو جای من و بچه هام رو بگیره .

گفتم : منظورتون تابلو " ورود ممنوعه "

گفت : بله خواهر . " ورود ممنون "

جوابش دادم : فکر خوبیه .( توی دلم حسابی خندیدم و گفتم عجب اعتماد به نفسی ) .

 

یه لحظه رادیو رو روشن کرد . مجری با شور وهیجان خاص خودش گفت :

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما وفرود آ که خانه خانه توست

 

راننده با عصبانیت گفت : معلوم نیست چقدر پول گرفته تا پاچه خواری کنه

گفتم : وظیفش رو انجام میده ، بنده خدا متن رو میذارن جلوش میگن بخون تقصیری نداره

 

دوباره مجری گفت : عطر گل محمدی           به شهر ما خوش آمدی

 

دیگه آقای راننده طاقت نیاورد رادیو رو خاموش کردو با انگشتای مردونش نوار رو توی ضبط جا داد

یه دفعه صدای بنیامین توی ماشین پیچید :

 

" دنیا دیگه مث تو نداره ! نداره نمیتونه بیاره ! "

 

راننده با خستگی تمام گفت : خدا لعنتتون کنه هرچی خودشون دوست دارن توی ضبط میذارن فکرمنو نمی کنن ، بچه هارو میگم .

گفتم : زنده باشن خب جوونن دیگه

نوارو عوض کرد ایندفعه سرکار خانم هایده با احساس  هر چه تمام تر گفت :

 

" که امشب شب عشقه همین امشبو داریم

چرا قصه درد و واسه فردا نذاریم ......."

 

راننده یه لحظه یادش رفت که کجاست با شور وشوق گفت : خدا رحمتش کنه ، نور به قبرش بباره آدم با شنیدن صداش جون میگیره

 

بالاخره.................   یه لحظه متوجه شدم تا خونه دو سه دقیقه بیشتر نمونده .خوشحال شدم از اینکه از شر این آقای وراج وچرت وپرتاش راحت میشم . دم در خونه پول رو بهش دادم بدون اینکه بخواد بقیه پول رو برگردونه خداحافظی کرد

.گفتم : آقا کجا ؟ بقیه پول ؟ گفت : بقیه نداره . امروز از برکت وجود مهمونمون کرایه ها گرون شده

گفتم : چه ربطی داره آقا . بقیه پول رو بده  گفت : همینی که گفتم . گفتم : باشه ولی مطمئن باش که به آژانس شکایت میکنم .

با اکراه پول رو داد ودر آخر گفت : اشتباه کردم !خیلی هم  بی زبون نیستیا !!

گفتم : منم اشتباه کردم شما هم خیلی ساده نیستی و به آسونی میتونی از آب گل آلود ماهی بگیری

.......................................ولی قبول دارین " از ماست که بر ماست ؟"

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط نسیم |

آخرین باری که الهه رو دیدم یک سال و نیم پیش بود که به مهمونی طلاقش دعوتمون کرد به صرف نیمرو ، خیار شور ، گوجه فرنگی وسس مایونز والبته یه پارچ آب . دیگه ازش خبری نداشتم گاهی اوقات فقط یه SMS ویا یه Missed call .

شخصیت جالبی نداشت به قول معروف نچسب بود .این بود که یواش یواش ازش کنار گرفتم .

تا اینکه پنج شنبه صبح باهام تماس گرفت .

گفتم : چه عجب !!!!!!!!

گفت: راستش امشب رضا رو دعوت کردم دوست داشتم با تو باشم .

گفتم : رضا کیه ؟؟؟؟!!!!

گفت : اونم مثل من یه شکست خورده بد شانسه . خیلی دوسم داره ، عاشقمه واز همه مهمتر قول داده سرپرستی بچه هارو به عهده بگیره . باور کن خیلی دوسم داره برام می میره .

گفتم : امیدوارم ، اما بیشتر مواظب باش . راستی شغلش چیه ؟

گفت : کارمند یه اداره دولتی .وضعیت مالیش بد نیست ، اما مهم برام عشقشه .

گفتم:  به سلامتی ، بازم امید وارم . خب حالا چرا من ؟!

گفت : دوست دارم امشب افتخار بدی ، میخوام با رضا آشنات کنم .

 

بالاخره موفق شدم قانعش کنم که این یه جشن دونفرست و جای من نیست .

بین خودمون باشه فردا عصرش حس کنجکاویم حسابی فوران کرده بود ( دریک کلام فضولیم گل کرده بود ) طاقت نیاوردم وبه خونش زنگ زدم . یه نیم ساعتی شرح ماجرا رو برام تعریف کرد .

 

ظاهرا الهه خانم ، آقا رضارو به یه رستوران تقریبا درجه یک می بره . یه جای دنج می شینن ودل میدن و قلوه میگیرن . چش تو چش ! دست رو دست ! لبخندای عاشقونه ! قول وقرارای عاشقونه ! سفارش غذاهای لذیذ وگرون !........

 

بعد از خوردن غذا گارسون صورت حساب رو میاره . الهه هم مغرورانه دست تو کیف میکنه ویه موقع می بینه که به جای تراول 50000 تومنی فقط دوتا اسکناس 5000 تومنی توی کیفشه . دنیا رو سرش خراب میشه ، رنگ به رنگ میشه ( البته من که باور نمی کنم ) .

 

آقا رضای بیچاره که از ماجرا بو می بره سریع قضیه رو فیصله میده وصورت حساب رو پرداخت میکنه .

بنده خدا ترجیحا جهت حفظ موقعیت رمانتیکشون الهه رو به یه پیاده روی مختصر و خوردن بستنی دعوت میکنه وازش میخواد که ماجرای امشب رو فراموش کنه .

 

گفتم : اتفاقیه که افتاده . خب تو هم جبران کن .

گفت : نمی دونم چه جوری جبران کنم . به رضا گفتم پول رو میارم اداره ، گفته بی خیال بابا به طرق دیگه جبران کن

گفتم : آره به طرق دیگه جبران کن ، منتها سعی کن طرق مناسبش رو پیدا کنی

گفت : نه دلم می خواد براش یه هدیه بخرم .

گفتم : عالیه منم برا خرید هدیه کمکت می کنم . حالا چی می خوای بخری ؟؟؟

گفت : شورت وزیر پوش

گفتم : مسخره کردی ؟ دختر خجالت بکش دیوونه

گفت : مگه چیه . مگه ارزونه ؟

.

.

.

.

دیدم بحث کردن باهاش بی فایدس بنابر این با آوردن یه بهونه ازش خدا حافظی کردم .

ولی باور کنین که دیگه برام مسجل شد الهه خسیسه . از اون شام طلاقش گرفته تا زدن Missed call واین آخری جبران یه شام مفصل . آخه شما قضاوت کنین کدوم آدم عاقل به جبران کباب بختیاری وجوجه کباب وسالاد ودسر ونوشابه وحلیم بادمجون ودوپرس غذای اضافی ( برا بچه ها ) میاد شورت وزیرپوش اونم بدون جوراب می خره ؟

نمی دونم شاید میخواد شورت و زیرپوش تام کروز رو بخره .  بیچاره رضا !!!!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط نسیم |
Blog Skin