با خبر شدم که زهرا یکی از دوستای زمان دانشگاه وضع حمل کرده ویه دختر لپ گلی رو به دنیا آورده . این بودکه بعد از رتق وفتق کردن کارام وخرید یه جعبه شیرینی ، راهی بیمارستان شدم .
بین راه داستان عاشق شدن زهرا ومحسن رو مرور می کردم . محسن اونموقع دانشجوی دوره کارشناسی ارشد بود .یه نشریه ترجمه راه انداخته بود که من و زهرا و چندتا از دوستای دیگمون هرکدوم بخشی از اون رو به عهده گرفته بودیم . توی گیر ودار این کارا بودیم که متوجه شدیم آقا محسن یک دل نه صد ل نه بگو صدهزار دل عاشق و دلباخته زهرا خانم شد . مثل توپ توی دانشگاه پیچید ، که محسن خر خونه عاشق زهرا مشروطه شده . البته حس حسادت خیلی هارو برانگیخت .
بالاخره دردسرتون ندم از اون به بعد دیگه زهرا نه لودگی میکرد ، نه کاراشو میذاشت برا شب امتحان ، نه ترجمه گدایی می کرد . وبه طور کلی یه جورایی نمرات نسبتا خوبشو مدیون محسن خان بود واینو همه حتی اساتید هم میدونستن . ( واقعا زهرا شانس آورد ) .
توی آینه آسانسور بیمارستان خودمو خوب برانداز کردم ، یه دفعه یه صدایی گفت : طبقه سوم !
سه وجب پریدم بالا (خدا رو شکر کردم کسی دیگه اونجا نبود که از این رفتارم بخنده )
از ایستگاه پرستاری شماره اتاق زهرا رو پرسیدم وپشت در یه لحظه مکث کردمو در زدم . با صدای بفرمایین زهرا وارد شدم ....با منظره بسیار جالبی روبرو شدم : زهرا دست به کمر داشت توی اتاق قدم میزد ومحسن جای زهرا روی تخت خوابیده بود .
نمیتونم بگم چقدراز دیدن همدیگه خوشحال شدیم ...از تعجب زهرا داشت شاخ درمی آورد چون نزدیک به یه سال میشد که همدیگه رو ندیده بودیم . با سر وصدا و شلوغ بازیهای بچه گونه ما نه فقط محسن از خواب بیدار شد ، نی نی کوچولو ی تپل مپلشون هم شروع به گریه کرد ( طفلی بچه وحشت کرده بود ) .
محسن با دیدن من سریع از جاش بلند شد وخودشو جمع وجور کرد . بعد از احوالپرسی گفتم چی شده آقا محسن جای زهرا خوابیدین ؟
گفت : اولا از خستگی بعدشم این روزا با زایمان هر خانمی در اصل شوهره بارشو میذاره زمین نه خانمه .
گفتم : کجای کارین ! تازه بارتون دوبرابر شده ، خدا قوتتون بده .
الحمدالله محسن با گرفتن دکترای زبان انگلیسی الان به عنوان استاد در دانشگاه شیراز وچند دانشگاه خارج از مرکز مشغول به کاره ...
و اون روز هم تعریف می کرد که فقط 3 ساعت خوابیده ... این بود که همونجا جای زهرا خوابش برده بود .
اونم از دیدنم خیلی خوشحال شد ودوباره خاطرات اونروزا رو تعریف کردیم و کلی گفتیم و خندیدیم .

گفتم حالا چه اسمی برا نی نی انتخاب کردین ؟ سریع زهرا گفت : به حرمت مادر خدا بیامرزه محسن " هانیه" . قشنگه!!! نه؟
گفتم : بله که قشنگه ، خیلی هم قشنگه .( ظاهرا خدا بیامرز قبل از مرگش وصیت کرده بوده ) .
روکردم به محسن گفتم : خدا وکیلی اگه اسمی غیر از هانیه بود راضی میشدین ؟
جواب داد : چون میگی خدا وکیلی ، تا چه اسمی بود ، مثلا اگه قمرالملوک ، کشور ، مملکت ، اقدس و امثالهم بود نه .
البته با توجه به تدبیری که از مادر محسن سراغ داشتم مطمئنم که اگه اسمش جوری بود که مورد پسند جوونای امروزی نبود هیچوقت همچین وصیتی نمی کرد .
با غرولندای نگهبان ، مجبور شدم ازشون خداحافظی کنم و این زوج خوشبخت رو با نی نی قشنگشون به خدای بزرگ بسپارم .
.........................
حالا شما بگین انتخاب اسم تا چه حد میتونه توی زندگی یه شخص مهم باشه ؟ ![]()
با ترمز گرفتن راننده سرمو از رو کتاب بلند کردم متوجه شدم پشت یه چراغ خطر سه زمانه هستیم . نگاهای راننده رو که دنبال کردم دیدم سمت چپمون خانمی سانتال مانتال پشت فرمون نشسته و داره توی آینه آرایششو تجدید میکنه . خیلی راحت شالش رو انداخت و دستی رو موهاش کشیدو با اکراه شال رو تا نیمه های کله گنده ش کشید . عینکشو گذاشت و این درحالی بود که با گوشیش صحبت می کردو غش غش می خندید .
حسابی توجه اطرافیاشو به خودش جلب کرده بود و از همه خوشحالتر راننده تاکسی بود که من و یه خانم حامله رو سوار کرده بود .
چراغ که سبز شد خانمه با دست چپش دنده رو چاق کرد و گازشو گرفت و رفت . اما از این مردیکه راننده براتون بگم که حسابی جذب شده بود . بی خیال مسافرای بیچاره پاشو رو گاز گذاشت تا خودشو به عروسکه برسونه .
وقتی بغل به بغل ماشین خانم شد با همون ادبیات لاتی مخصوص به خودش شروع به گفتن الفاظ نامربوط کرد .
مردیکه اصلا براش مهم نبود که دوتا خانمه دیگه تو ماشین نشستند .
یه چیز که برام خیلی جالب (یا بهتر بگم ثقیل بود ) اینکه عروسکه هم بدش نمیو مد و با لبخندای شیطانی کار اونو تایید می کرد و پاکت سیگارشو به راننده تعارف کرد و بعدشم خودش یه سیگار آتیش زد
دیگه نتونستم تحمل کنم سریع شماره شناسایی راننده رو یادداشت کردم وازش خواستم یه جایی منو پیاده کنه .
مردیکه با هزارتا غرولند یه پارک ناقص کرد و منو پیاده کرد . در حین پیاده شدن به خانم بارداره گفتم بهتره توهم پیاده شی . مواظب خودت باش . اما گوش نداد.
خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم و ترجیح دادم بقیه راه رو با همین ماشین خودمون که خیلی هم بزرگتره ادامه بدم .
حسابی فکرمو مشغول کرد .
نمیدونم چه کسایی صلاحیت این راننده هارو تایید میکنن ؟ کدوم ارگان یا سازمان باید به این مسایل رسیدگی کنه ؟ چه کسی کارت صلاحیت این مثلا مرد رو امضاء کرده ؟ ... بیچاره زن و بچش
واینکه ... آیا شخصیت زن اینقدر پست و زبون باید باشه که مثل یه عروسک پشت ویترین توی خیابون جلب توجه کنه ؟ وخوشحال از جلب نگاهای کثیف ؟ بیچاره همسرش ...
اما.... از نکته های منفی این موضوع گذشته میریم سراغ حرفای قشنگ و ثابت شده اونم اینه که :
خودمونیما خانما عجب موجوداتی هستن... دقت کردین در آن واحد چندین کارو باهم انجام میدن .
خانمه آرایش میکرد ، با تلفن صحبت میکرد ، رانندگی می کرد تازه سیگار هم آتیش زد .
چه شود ؟
کتابی رو که میخوندم راجع به خصوصیات Windows xp با طرح ویستا بود .
همونطور که می دونیم ویندوز یه سیستم عامل چند کاره یا Multi task هست. این ویستایی هم که جدیدا اومده خیلی خوش آب و رنگه حکایت همین خانمه دیگه ... ..
پس در نتیجه خانما سیستم عاملای زندگی هستن . یعنی چی ؟ یعنی باعث راه اندازی سیستم زندگی میشن . بگذریم از بعضیاشون که مثل این عروسکه ویروسی هستن ،در اینصورت سیستم اصلا نمیتونه بالا بیاد .
یه سئوال داشتم از شما ..... دوستی ، دوست هستش که حقّ دوستو وقت ناتوانی وتنهایی رعایت کنه ؟ یا وقت توانایی؟
ببخشید! یه سئوال دیگه داشتم از شما ..... دوستی رو با قلبمون شروع می کنیم یا با عقلمون ؟
عذر می خوام ! یه سئوال دیگه ...... چرا نباید درباره دوستامون از دیگرون سئوال کنیم ؟
مطمئن باشین این سئوال آخره ..... شما با روحتون هم احیانا قهر کردین ؟
.................................. جواب این سئوالا حتما توی روح و ذهن ودل شماست .....
خوش به حال شما
جواب سئوالم تو باشی اگر ........................ زدنیا ندارم سئوالی دگر !!!
یا علی ![]()
