تبليغاتX
گل مریم
گل مریم
 

كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم ،

 اما حالا چي؟

حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط نسیم |

با خبر شدم که زهرا یکی از دوستای زمان دانشگاه وضع حمل کرده ویه دختر لپ گلی رو به دنیا آورده . این بودکه  بعد از رتق وفتق کردن کارام وخرید یه جعبه شیرینی ، راهی بیمارستان شدم .

 

بین راه داستان عاشق شدن زهرا ومحسن رو مرور می کردم . محسن اونموقع دانشجوی دوره کارشناسی ارشد بود .یه نشریه ترجمه راه انداخته بود که من و زهرا و چندتا از دوستای دیگمون هرکدوم بخشی از اون رو به عهده گرفته بودیم . توی گیر ودار این کارا بودیم که متوجه شدیم آقا محسن یک دل نه صد ل نه بگو صدهزار دل عاشق و دلباخته زهرا خانم شد . مثل توپ توی دانشگاه پیچید ، که محسن خر خونه عاشق زهرا مشروطه شده . البته حس حسادت خیلی هارو برانگیخت .

بالاخره دردسرتون ندم از اون به بعد دیگه زهرا نه لودگی میکرد ، نه کاراشو میذاشت برا شب امتحان ، نه ترجمه گدایی می کرد . وبه طور کلی یه جورایی نمرات نسبتا خوبشو مدیون محسن خان بود واینو همه حتی اساتید هم میدونستن . ( واقعا زهرا شانس آورد ) .

 

توی آینه آسانسور بیمارستان خودمو خوب برانداز کردم ، یه دفعه یه صدایی گفت : طبقه سوم !

سه وجب پریدم بالا  (خدا رو شکر کردم کسی دیگه اونجا نبود که از این رفتارم بخنده )

از ایستگاه پرستاری شماره اتاق زهرا رو پرسیدم وپشت در یه لحظه مکث کردمو در زدم . با صدای بفرمایین زهرا وارد شدم ....با منظره بسیار جالبی روبرو شدم : زهرا دست به کمر داشت توی اتاق قدم  میزد ومحسن جای زهرا روی تخت خوابیده بود .

 

نمیتونم بگم چقدراز دیدن همدیگه خوشحال شدیم ...از تعجب زهرا داشت شاخ درمی آورد چون نزدیک به یه سال میشد که همدیگه رو ندیده بودیم . با سر وصدا و شلوغ بازیهای بچه گونه ما نه فقط محسن از خواب بیدار شد ، نی نی کوچولو ی تپل مپلشون هم شروع به گریه کرد ( طفلی بچه وحشت کرده بود ) .

 

محسن با دیدن من سریع از جاش بلند شد وخودشو جمع وجور کرد . بعد از احوالپرسی گفتم چی شده آقا محسن جای زهرا خوابیدین ؟

گفت : اولا از خستگی بعدشم این روزا با زایمان هر خانمی در اصل شوهره بارشو میذاره زمین نه خانمه .

گفتم : کجای کارین ! تازه بارتون دوبرابر شده ، خدا قوتتون بده .

 

الحمدالله  محسن با گرفتن دکترای زبان انگلیسی الان به عنوان استاد در دانشگاه شیراز وچند دانشگاه خارج از مرکز مشغول به کاره ...

 

و اون روز هم تعریف می کرد که فقط 3 ساعت خوابیده ... این بود که همونجا جای زهرا خوابش برده بود .

اونم از دیدنم خیلی خوشحال شد ودوباره خاطرات اونروزا رو تعریف کردیم و کلی گفتیم و خندیدیم .

 

 

گفتم حالا چه اسمی برا نی نی انتخاب کردین ؟ سریع زهرا گفت : به حرمت مادر خدا بیامرزه محسن " هانیه"  .  قشنگه!!! نه؟

 

گفتم : بله که قشنگه ، خیلی هم قشنگه .( ظاهرا خدا بیامرز قبل از مرگش وصیت کرده بوده ) .

 

روکردم به محسن گفتم : خدا وکیلی اگه اسمی غیر از هانیه بود راضی میشدین ؟

جواب داد : چون میگی خدا وکیلی ، تا چه اسمی بود ، مثلا اگه قمرالملوک ، کشور ، مملکت ، اقدس  و امثالهم بود  نه .

 البته با توجه به تدبیری که از مادر محسن سراغ داشتم مطمئنم که اگه اسمش جوری بود که مورد پسند جوونای امروزی نبود هیچوقت همچین وصیتی نمی کرد .

 

با غرولندای نگهبان ، مجبور شدم ازشون خداحافظی کنم و این زوج خوشبخت رو با نی نی قشنگشون به خدای بزرگ بسپارم .

.........................

 

حالا شما بگین انتخاب اسم تا چه حد میتونه توی زندگی یه شخص مهم باشه ؟

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط نسیم |

با ترمز گرفتن راننده سرمو از رو کتاب بلند کردم متوجه شدم پشت یه چراغ خطر سه زمانه هستیم . نگاهای راننده رو که دنبال کردم دیدم  سمت چپمون خانمی سانتال مانتال پشت فرمون نشسته و داره توی آینه آرایششو تجدید میکنه . خیلی راحت شالش رو انداخت و دستی رو موهاش کشیدو با اکراه شال رو تا نیمه های کله گنده ش کشید .  عینکشو گذاشت و این درحالی بود که با گوشیش صحبت می کردو غش غش می خندید .

 

حسابی توجه اطرافیاشو به خودش جلب کرده بود و از همه خوشحالتر راننده تاکسی بود که من و یه خانم حامله رو سوار کرده بود .

چراغ که سبز شد خانمه با دست چپش دنده رو چاق کرد و گازشو گرفت و رفت . اما از این مردیکه راننده براتون بگم که حسابی جذب شده بود . بی خیال مسافرای بیچاره پاشو رو گاز گذاشت تا خودشو به عروسکه  برسونه .

وقتی بغل به بغل ماشین خانم شد با همون ادبیات لاتی مخصوص به خودش شروع به گفتن الفاظ نامربوط کرد .

مردیکه اصلا براش مهم نبود که دوتا خانمه دیگه تو ماشین نشستند .

یه چیز که برام خیلی جالب (یا بهتر بگم ثقیل بود ) اینکه عروسکه هم بدش نمیو مد و با لبخندای شیطانی کار اونو تایید می کرد و پاکت سیگارشو به راننده تعارف کرد و بعدشم خودش یه سیگار آتیش زد

 

دیگه نتونستم تحمل کنم سریع شماره شناسایی راننده رو یادداشت کردم وازش خواستم یه جایی منو پیاده کنه .

مردیکه با هزارتا غرولند یه پارک ناقص کرد و منو پیاده کرد . در حین پیاده شدن به خانم بارداره گفتم بهتره توهم پیاده شی . مواظب خودت باش . اما گوش نداد.

 

خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم و ترجیح دادم بقیه راه رو با همین ماشین خودمون که خیلی هم بزرگتره ادامه بدم .

حسابی فکرمو مشغول کرد .

 

 نمیدونم چه کسایی صلاحیت این راننده هارو تایید میکنن ؟ کدوم ارگان یا سازمان باید به این مسایل رسیدگی کنه ؟ چه کسی کارت صلاحیت این مثلا مرد رو امضاء کرده ؟  ... بیچاره زن و بچش

واینکه ... آیا شخصیت زن اینقدر پست و زبون باید باشه که مثل یه عروسک پشت ویترین  توی خیابون جلب توجه کنه ؟ وخوشحال از جلب نگاهای کثیف ؟  بیچاره همسرش ...

 

اما.... از نکته های منفی این موضوع گذشته میریم سراغ حرفای قشنگ و ثابت شده اونم اینه که :

 

خودمونیما خانما عجب موجوداتی هستن... دقت کردین در آن واحد چندین کارو باهم انجام میدن .

 

خانمه آرایش میکرد ، با تلفن صحبت میکرد ، رانندگی می کرد تازه سیگار هم آتیش زد .

چه شود ؟

 

کتابی رو که میخوندم راجع به خصوصیات Windows xp  با طرح ویستا بود .

 همونطور که  می دونیم ویندوز یه سیستم عامل چند کاره یا Multi task هست. این ویستایی هم که جدیدا اومده خیلی خوش آب و رنگه حکایت همین خانمه دیگه ... ..

پس در نتیجه خانما سیستم عاملای زندگی هستن . یعنی چی ؟ یعنی باعث راه اندازی سیستم زندگی میشن . بگذریم از بعضیاشون که مثل این عروسکه ویروسی هستن ،در اینصورت سیستم اصلا نمیتونه بالا بیاد .

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم خرداد 1387 توسط نسیم |

یه سئوال داشتم از شما ..... دوستی ، دوست هستش که حقّ دوستو وقت ناتوانی  وتنهایی رعایت کنه ؟ یا وقت توانایی؟

 

ببخشید!   یه سئوال دیگه داشتم از شما ..... دوستی رو با قلبمون شروع می کنیم یا با عقلمون ؟

 

عذر می خوام ! یه سئوال دیگه ...... چرا نباید درباره دوستامون از دیگرون سئوال کنیم ؟

 

مطمئن باشین این سئوال آخره   .....  شما با روحتون هم احیانا قهر کردین ؟

 

.................................. جواب این سئوالا حتما توی روح و ذهن ودل شماست .....

 

خوش به حال شما

 

جواب سئوالم تو باشی اگر ........................ زدنیا ندارم سئوالی دگر !!!

 

یا علی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط نسیم |
Blog Skin