قبل از شروع حرف جدید بد نیست اول تکلیف نسیم بانو ومهموناشو بدونیم بعد ....
از اینکه میهمان حبیب خداست و روزیش را با خود خواهد آورد شکی به دل راه نمی دهیم از زمان طفولیت چنین اصلی را بارها وبارها برایمان بازگو نمودند . اما حرف دل نسیم چیز دیگریست :
پیشتر گفتیم که تدارک نسیم برای سفر به ترکستان بی فایده ماند . ونیز گفتیم که چندان از آمدن میهمانان خرسند نشد.
پس از چندی بحث وجدل با مادر بانو و تهدید مادر که وی را عاق خواهد نمود چنانچه میهمان را از خانه خود براند، وی کمی آرامتر شد .
تصمیم گرفت که پا به پای آنان خوش وسرزنده باشد ودر حد توان طبق روال هر سال دو بار یکی در ایام نوروز باستان ودیگری فصل تموز در خدمت آنان باشد . و این در حالیست که آخرین بار 5 سال پیش بود که وی به ترکستان رفت .
تا اینکه شبانگاه دگر درحالی که نسیم در مطبخ مشغول تدارک قوت بود تلفن منزل وی به صدا در آمد . کسی نبود جز همان میهمان :
پس از پرسیدن حال واحوالات یکدگر میهمان گفت که به دلیل سفر به دیار شام دیگر نمی توانیم از شهر حافظ وسعدی دیدن نماییم ... اما اما اما ... چند تن از دوستان ما همراه با اهل وعیال به انجا خواهند آمد ...
از آنجا که نسیم هیچگونه شناخت و معرفتی نسبت به آن افراد ناشناس نداشت با کمی تامل گفت : بسیار خوب !!! اما من نمی توانم در غیاب شما پذیرای آنان شوم شما که بخوبی از اوضاع اینجانب آگاهید ... من نمی توانم افراد غریبه را به سرای خود دعوت نمایم ... در شهر ما میهمانسراهای بسیاری وجود دارد که همیشه در خدمت میهمانان هست.
میهمان که دید نسیم صراحتا انصراف خویش را اعلام نمود با کمی دلخوری گفت : پس آنان مجبورند که در خیمه به سر ببرند ... نسیم گفت : چرا خیمه گفتم که میهمان سرا بسیار است... مشکلشان را خود حل نمایند. مرا کاری نیست ...
قضیه را به اطلاع مادر و ... رساند آنان نیز حرف وی را تائید نمودند و اعتقاد داشتند که خود میهمان باید به این نتیجه می رسید و نسنجیده حرف به زبان نمی آورد .
مگر سرای نسیم کاروانسراست که هرکه را قصد سفر به فارس دارد پذیرا باشد، بگذر از آشنایان ، منظور نظر ما غربا هستند . وحالا شما حکم دهید !!!!
آیا این جز رندی وزرنگی نیست ؟
.
.
.
... در پاسخ به امیر خان که نسبت به میهمان نوازی پارسیان گله مند بودند :
اگرچه همه جای ایران سرای من است اما آدمی هرجا به غیر از شهر ودیار خوداحساس غربت می کند حتی اگر لحظات را نیز به خوشی بگذراند.
مگر قرار است در هر جا که سفر نمودید شما را به نان وکباب دعوت کنند تا دگر احساس غربت ننمایید ؟
بیخود نسبت به هم وطنانمان قضاوت نکنیم همیشه قبل از حکم دادن مقتضیات وشرایط را نیز بسنجیم ...
ضمنا این ایام با توجه به تدابیر غلط حکام ایرانی ، دیگر میهمان نوازی را نه در فارس در هیچ جای این سرزمین نمی یابید و تمام شهرهایش را باید سپاهان نامید .
.
.
.
.
نگین چه خبره ؟ میدونین احتمالا تا حدودای ۱۰- ۱۲ مرداد می خوام از همتون خداحافظی کنم ... حلال کنید اگر حرفی زده شد که باعث رنجش خاطر شما شد.
.
.
.
.اینم دل نوشته جدید: بنده نوازی کنید وروی ادامه مطلب کلیک کنید :
ادامه مطلب...
آورده اند که بانوئی نسیم نام از دیار فارس به ضیافت نکاحی در ترکستان دعوت شد . یک برجی بود که وی در تدارک این سفر بود . پس از آنکه مادر بانو را در جریان امر گذاشت با مخالفت شدید وی روبرو شد . پس از اندکی پاچه خواری مادر نیز راضی شد اما... به شرط ها وشروطه ها ...
به جای طی نمودن طریق با اتول بایستی سوار بر طیاره ای زیبا شده تا خیال ما نیز راحت باشد
در این حین نسیم با خوشحالی گفت : شرط ها وشروطه ها ...
مادر با تعجب گفت : چه می خواهی فرزندم
نسیم گفت : مرا دیناری در بساط نیست پس چگونه سوار بر طیاره ای زیبا شم مادر ؟![]()
![]()
![]()
![]()
مادرنگاهی مهربان به وی انداخت وگفت : من در برابر فرزند عزیزم چیزی ندارم ... جان بخواه
و بدین ترتیب قرار شد که نسیم در آغازین روز هفته جهت بیع جواز سوار بر طیاره اقدام نماید که ناگهان در بعد ازظهر گرم آدینه چرت دل انگیز نسیم با نوای پیامکی از دیار ترکستان ازهم گسیخت ...
پیامک را خواند وآنجا بود که دوباره به وی ثابت شد با نصیب وقسمت نمی توان در افتاد
ماجرا از این قرار بود که خالوی داماد بر اثر گرفتگی عروق قلب جان به جان آفرین تسلیم نموده وضیافت نکاح به سالی دگر موکول شده است .
دقایقی بعد زنگ تلفن در آمد :
حامل پیام بسیار شرمنده از گفتار خویش اظهار نمود که حکما ً هفته آینده به فارس خواهیم آمد ودر خدمت شما خواهیم بود .
نسیم پس از شنیدن این کلمات در حالی که رخسارش از خشم همانند لبویی بیش نبود پس از قطع ارتباط و گفتن بدرود فریادی برآورد وگفت : ارواح عمتان ! که حکما ْ در خدمت شما خواهم بود ![]()
....
اهل بیت هراسان نزد وی آمدند وگفتند : تورا چه شده است ؟ محض خدا بگو !!!
وی با خشمی چند برابر فریاد زد : آنها هرگز مرا نخواهند دید ... مگر نه اینکه سوگوارند پس چرا قصد سفر به فارس رادارند ؟
مادر با حالتی مهربانانه گفت : عزیز مادر آنها را چه گناهیست ؟
وی گفت : می توانستند مرا به آنجا بخوانند . مگر حکما باید به ضیافت نکاح می رفتیم ؟ به یاد ایام گذشته وبه پاس مشقتهای فراوان که برای آنها متحمل شدم مرا به سرزمین سبز طبرستان ودریای زیبای جیحون دعوت می نمودند نه اینکه خود را بر سر من بینوا خراب کنند .
ای خدا این چه دنیای غریبیست که مردمانی از دیار ترکستان کلاه بر سر فارسیان گذارند ... کور خواندند ... کور خواندند...
نگارش این رویداد صرفا از برای تخلیه اندرون خویش بود وبس . وهیچ هتک حرمتی در میان نیست .![]()
و پیشاپیش از درج ایده ها وعقایدتان سپاسگزارم
![]()
![]()
.
.
تا نگارشی دگر ... بدرود ![]()
به طور کلی بگم کامنت دونی این دوستان توی سیستم خونه آپ دیت نمیشه :
پروانه بانو ( که امیدوارم یه داماد ماکزیما دار گیر بیاره ![]()
![]()
پشت دیوار انتظار ( که امید وارم یه کارت اینترنت گیر بیاره ووب لاگش رو به روز کنه ) دعا می کنم
![]()
امواج زندگی ( که امید وارم وسط این انگلو ساکسونی ها خودشو خوونوادش خوش بدرخشن ) ![]()
![]()
.
.
.
کیست مرا یاری کند ؟![]()
![]()
![]()
چند شب پیش نزدیکای 11 بود که زنگ خونه منو از جا پروند . توی دلم گفتم : یعنی کی میتونه باشه ( به تقلید از سریالای ایرونی ) . کسی جز راضیه دوستم پشت در نبود با هول ولا درو باز کردم با چهره درهم برهمش روبرو شدم
گفتم : تو کجا اینجا کجا ؟ پس حسین کجاست ؟
گفت : تنهام .اول بذار بیام تو بعد همه چیزو توضیح میدم .
وای وای وای تا حدودای 2 یک ریز حرف زد از همه چیز گفت .هیچ حساب کتابی هم توحرفاش نبود . توابن میون گاهی اوقات یه چند تا بد وبیراه هم نثار حسین می کرد .
بالاخره هرچی من خمیازه می کشیدم اون سرحال تر می شد . اصلا رو خودش نمی آورد بابا من فردا هزارتا کار دارم ...
اینا به کنار ، زنگای پشت سر هم مامان خانم هم به کنار ، بیشتر اعصابمو خرد کرده بود :
- به ما ربطی نداره برات دردسر میشه . خودم الان میام می برمش خونه ...
- یه چند لحظه میگذشت دوباره مامانی زنگ می زد : تو نگفتی یه غریبه پشت در باشه بیاد سرتو ببره وبذاره رو سینت ... به شوخی می گفتم : نه آخه این موقع دیگه مغازه های کله فروشی هم کله هاشونو پختن و نیازی به کله من ندارن ...
- جرأ ت داری بگی دیر رفتم سر کار
- ناهارت آماده هست ؟
- اصلا بهش بگو بیاد اینجا تا تو راحت بخوابی
وای که دیگه داشتم دیوونه می شدم
القصه یه موقع دیدم که خوشبختانه میزان گازکربنیک مغز راضیه هم رفته بالا واونم داره خمیازه میکشه .همینو ده دستی چسبیدم وگفتم : راضی جان خیلی خوابت میاد، جاتو آماده کردم عزیز ، پارچ آب هم تو یخچاله ، کاری نداری ، شب به خیر .
یادم رفت بگم چند بار هم حسین زنگ زد و تهدید کرد یا تا فردا ظهر میاد خونه یا اصلا دیگه پیداش نشه ... یه بارش به شوخی به حسین گفتم : راضیه فقط در حضور وکیلش صحبت میکنه ... جواب داد : شما هم کمتر بشین پای سریالای پلیسی
.
.
.
6 ماه نیست که این دوتا با هم ازدواج کردن . باورتون میشه تو این 6 ماه هر بار که راضیه رو دیدم تغییر چهره داده بود وظاهرا اختلافشون هم سر همین ظاهر سازیهای راضیه بود .
متاسفانه راضیه بیش از حد اسیر مد و مدگرائی هست . یه روز ابرو کوتاه ، یه روز تاتو ، یه روز موشرابی ، یه روز پر کلاغی ، روز دیگه مانتو کوتاه ، چند روز بعد مانتو خفاشی و......
حرف حسین این بود که زن باید ساده باشه وفقط برا شوهرش آرایش کنه اما اما اما
مشکل راضیه این بود که دوست داشت شوهرش اونو ببینه وبه اون توجه کنه . متاسفانه حسین بیش از حد درگیر مسائل کاریش بود و تنها عکس العملی رو که در مقابل تغییر چهره های راضیه نشون می داد این بود که چرا خودت رو کردی مثل عروسک خیمه شب بازی .
ویه چیز بد تر اینکه ظاهر راضیه مورد توجه غریبه ها قرار میگیره و نتیجه این میشه که اون شب مدام جواب اس ام اس های مشکوک رو میداد ( خیلی نگرانشم ) دوست دارم به یه طریقی حسین رو بیدار کنم اما نمیدونم چه جوری و از چه راهی ؟ .
.
.
.

حالا اینجارو داشته باشین : فردای اون روز توی محل کار یه اس ام اس از راضیه اومد با این مضمون : با ناهار باغ رویا موافقی ؟ دوست دارم !!!
آخ اگه بدونین چقدر خوشحال شدم . اومدم جواب بدم چرا که نه !!! حتما موافقم ... که اس ام اس دوم هم اومد : نسیم جون خوندی ؟ حسین برام فرستاده ! بالاخره دستش رفته توجیبش میخواد منو ببره باغ رویا ...
فکر کنم بتونین تصور کنین چه قیافه ای داشتم وچه حالی بودم ... اما امیدوارم که توی همون باغ رویا به رویاهای همدیگه بیشتر فکر کنن .
شنیدین میگن زن وشوهر دعوا کنن .... ابلهون باور کنن ... ولی باور کنین من باور نکردما منتها فکرش نمیکردم حسین اونقدر زود کوتاه بیاد
بین خودمون باشه اصلا با رفتار راضیه هم موافق نیستم و فکر میکنم که یه زن برا جلب توجه شوهرش میتونه به راههای دیگه هم متوسل بشه که البته خودآرایی یکی از اون راههاست ... شما چی میگین ؟ ![]()
فرشته نگهبان
.
.
.
مرد داشت تو خیابون راه می رفت که یه هو صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.
مرد ایستاد و در همون لجظه آجری از بالا افتاد جلو پاش. نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابون رد شه باز همون صدا گفت:
- ایست!
مرد ایستاد. در همون لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلوش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبانت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
- پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟![]()
.
.
.
فعلا ً ..........
...
...
.......![]()
اول از هر چیز روز زن را به تک تک دوستانم تبریک عرض می کنم واز آقایون محترم هم می خوام که هدیه رو فراموش نکنن وحتما حد اقل با یه شاخه گل خدمت همسرای عزیزشون برسن . مطمئنم که میگین بروبابا لازم نکرده تویاد ما بدی ما خودمون به خوبی وظیفه مونو می دونیم ... ( ازمن گفتن بود ... ) .
امروز رفتم بانک تا قبوض تلفن رو پرداخت کنم . توی صف خانمی جوون وشیک پوش جلوی من ایستاده بود . صحبت از خرید هدیه روز مادر شد. بالاخره دردسرتون ندم معرکه درست شد هرکس نظر خودشو می گفت .. جالب این بود که اقایون هم تو این بحث شرکت کردند .
یکی از آقایون گفت : من هر سال هدیه می خرم اما کسی هدیه منو تحویل نمی گیره ..اینه که امسال پول نقد میدم تا خودشون هرچی دوس دارن بخرن
یکی دیگه میگفت : زن من خیلی زرنگه همیشه برا مادر خودش هدیه گرونتر می خره .نوبت مادر من که میشه میگه : حاج خانم سنی ازش گذشته همین یه روسری براش کافیه .
یه آقای جوونی که معلوم بود تازه ازدواج کرده گفت : من اول برا مادر خانمم می خرم بعد مادر خودم . هدیه زنم هم که جداست . همه ازش خندیدن وگفتن معلومه که زن ذلیلی !!!
دردسرتون ندم ... جالب این بود که همون خانمی که جلوی من ایستاده بود به نیت هدیه، دو قسط مادرش رو پرداخت کرد وواقعا همه حتی خود پرسنل بانک تحسینش کردن و همگی امیدوارشدن که این هدیه به عنوان بدعتی توی جامعه گذاشته بشه .
واما از هدیه خریدن خودم : قبل از اینکه بگم چی خریدم ازتون میخوام که حرفای منو دال بر بی ادبی نذارین و صرفا به جهت ایجاد خنده ومزاح هست وقبلا از حضور همه دوستام عذر میخوام
ماجرا از این قراربود که ترجیح دادم یه لباس راحتی خوشکل برا مامان خانم بگیرم بنا براین به خیابونی که معدن این نوع لباسا بود رفتم .توی این خیابون مغازه های لوکس فروشی با اجناس نسبتا مناسب هست وبه خوبی میشه گفت که قیمتها شکسته میشن .
ناگفته نماند در مناسبتهای خاص اینا هم یاد میگیرن که اجناسشون رو دوبله وسوبله حساب کنن. مثل امروز .
بالاخره وارد یه مغازه شدم همینطوری که داشتم به لباسا نگاه می کردم خانمی جوون وارد شد واز آقای فروشنده تقاضای لباس زیر زنانه کرد .
یک لحظه جا خوردم ( تودلم گفتم زن حسابی اینم سئوال بود پرسیدی ) ... یه موقع متوجه شدم ای داد بیداد که آقای فروشنده از خود بیخود شد وانواع واقسام لباس زیر رو به خانم ارائه داد. ومن بینوارو به دست فراموشی سپرد .
جالب این بود که دائما می گفت : به جان بچه ام بردیم خونه خیلی خوب بوده کیفیتش عالیه !!! یکشو ببرین امتحان کنین ! حتما مشتری میشین
در عین حال که میخواستم وجهه خودمو حفظ کنم وبه آقا برسونم که حرف درستی نمی زنی ، هر آن هم امکان داشت از خنده روده بر شم . سریع از مغازه بیرون زدم اون موقع بود که نتونستم جلوخندموبگیرم
آخه یکی نیس به این آقا بگه اینجا رو با مغازه خواروبار عوضی گرفتی ...می خوای برنج یا ماکارونی یا چایی بفروشی که دائم میگی بردیم خونه خیلی خوب بوده ... با کیفیت عالی
خب همه این حرفارو زدم که بدونم به نظر شما بهترین هدیه برا یه زن ویه مادر چی میتونه باشه ؟ ![]()
