.
.
.
**** کاغذ سفيد هر چقدر هم که تميز و قشنگ باشه کسي قابش نمي گيره
براي موندگاري تو ذهن ها بايد حرفي برا گفتن داشت ****![]()
با دیدن این عکسا آقایون محترم بیشتر قدر آشپزی خانمشونو بدوننُ کمتر غرولند کنن ُ کمتر از سر سفره به حالت قهر بلند شن ُ کمتر آشپزی ننه شونو چوب کنن بزنن تو سر خانمشون ....
پس بیاین همگی قدر کدبانوها و غذاهای ایرونی رو بدونیم ![]()
اینا نمونه غذاهای المپیک چین ... بیچاره ورزشکارا ![]()

خوراک جیگر سگ با سبزیجات
................................................

سوپ مغز سگ
..................................

جیگر سفید بز با فلفل قرمز
............................

تاس کباب با گوشت اسب و گاو
نوش جوووووووووووووووووووون
![]()
![]()
![]()
.
.
یه سالی میشد که هر از گاهی دندونم به نشونه اعتراض درد می گرفت ، اما هر بار با خوردن یه قرص مسکن صداشو می گرفتم . تا اینکه در صبحگاه جمعه گذشته وقتی نگاه به آینه انداختم ، دیدم ای داد بیداد که بالاخره این دندون نامرد کار خودشو کرد و اعتراضش به حدی بالا گرفت که کل سمت چپ صورتم ورم کرد حسابی .
بگذریم از فک وفامیل که از بدشانسی من اونروز همه شونو خونه مامانی دیدم، کلی ازم خندیدن و برام دست می گرفتن و من فقط می گفتم : عیب نداره هرچی میخواین بگین ، نوبت خودتونم میشه .. هر کی یه چی می گفت .
دردسرتون ندم شده بودم سوژه خنده همه .
.
.
.
بریم سر اصل مطلب :
فردای اونروز بعد از 10 روز استراحت باید می رفتم سر کار ( تصور کنین چه حالی داشتم ) ، اونجا که رسیدم با خنده دوستام روبرو شدم ، کلی سر همین موضوع بحث کردیم تا اینکه در ساعت 5/9 آقای رییس اومد . یه نگاهی بهم انداخت ، خیلی سعی کرد کلاس بذاره و جلو خندشو بگیره اما نتونست . بعد از دقایقی صدام کرد و ازم خواست برا تایید ترجمه چند تا سند به دادگستری برم ، گفتم : آقا با این وضع ؟؟؟؟؟!!! گفت : آره مگه چیه ؟؟؟ امروز نوبت تو هست که بری . گفتم : یکی دوروز آینده!!! فعلا بقیه رو بفرستین . گفت : نه خودت باید بری .
بالاخره با اکراه اسنادو تحویل گرفتم وراهی شدم . اونجا که رسیدم ، طبق معمول بعد از گذشت از هفت خوان رستم ، به اتاق قاضی مربوطه رفتم . وقتی وارد شدم سلام کردم و از آقای قاضی که ( معمم هم بود ) مهر مربوطه را خواستم تا اسناد رو مهمور کنم . یه نیگاهی بهم انداخت و گفت : از کدوم دارالترجمه ؟ گفتم :...... گفت : کدوم خیابون ؟ گفتم : .... از کی راه افتاده ؟ ، کفرم اومده بود بالا ، با یه حالت اعتراض گفتم : حاج آقا من شخصا نزدیک 10 بار میشه که خدمت شما رسیدم . شما کاملا با دفتر ما آشنایی دارین . پس این سئوالا چیه ؟
قاضی روحانی یه نگاه معنی داری بهم کرد و گفت : دستش درد نکنه اون کسی که مشت کوبونده تو صورتت ، کاش یکی هم اون سمتت می زد تا دیگه نتونی زبونتو تکون بدی وحرف بزنی وبعد کلی خندید ( اه !!! اونم چه خنده ای ) ...
می خواستم انقلابی به پا کنم ، اما نمی شد . خیلیییییییییییی جلوی خودمو گرفتم ، چون مطمئن بودم منتظر اعتراض منه تا مدارکو ازم بگیره و نه فقط تایید نکنه به آبروی دارالترجمه هم لطمه بزنه .. گفتم : ارواح عمه تو وامثال تو !!! واگذارتون میکنم به خدا ، خدا جای حق نشسته ، مگه این میز و مقام تا کی به کسی وفا می کنه ، کوروش به اون کوروشیش دنیا بهش وفا نکرد حالا شماها که خاک پای اونم حساب نمیشین . ( البته اینارو تو دلم گفتما )
خیلی ها به خاطر آبسه دندونم باهام شوخی کردن باور کنین نه فقط به دل نگرفتم خودمم خندم می گرفت ... اما نمی دونم چرا شوخی این مثلا حاج آقا اصلا به دلم ننشست . و کلی هم حالمو گرفت و هنوز که هنوزه به اونروز که فکر می کنم کلی اعصابم خرد میشه
چرا تو این جامعه هیچ کس در جایگاه اصلی خودش نیست ؟
چرا یه قاضی مملکت اسلامی اونقدر بی کلاس باشه که به خودش اجازه بده همچین شوخی با ارباب رجوعش کنه
نه هم سن بودیم ، نه هم ردیف بودیم ، ونه هیچ چیز دیگه ...
برام مهم نیست که کی چی میگه !!! هر کی هر چی می خواد بگه ... اونقدر این حرفا رو دلم سنگینی کرد تا امروز تصمیم گرفتم یه جایی این حرفارو ثبت کنم تا دلم آرومتر شه ، تا بدونن توی این مملکت اسلامی چه می گذره