تبليغاتX
گل مریم
گل مریم

ایام سوگواری شهادت مولای متقیان را به شما دوستای عزیز تسلیت میگم .

بیاین تا    

 مشکلاتمون رو با مداد بنویسم و پاک کن رو در اختیار خدا بذاریم

قبول ؟

.

علی ....علی

التماس دعا

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط نسیم |

هزار ویک اسم داری ...اما من لطیفو بیشتر دوست دارم

چون منو یاد ابر و ابریشم و نسیم میندازه

یادمه از بهشت که اومدم دو تا بال داشتم به سبکی ابر و به نرمی ابریشم و به لطافت نسیم

اما حالا چی ؟ پس کجان اون دوتا بال ؟

خدایا کمکم کن تا دوباره بالهامو پیدا کنم

یا حق

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط نسیم |

توی محل کار شوهر خواهرم یه مسابقه نقاشی با موضوع نماز  مخصوص فرزندان پرسنل برگزار کردن و"محمد " بچه خواهرم هم جزء شرکت کننده ها بود.خوشبختانه نقاشی محمد برتر شدو عزیز دلم برنده شد ویه قلک و یه ساعت رومیزی کوچیک هم جایزه گرفت .

توی نقاشی ، خودش و آقاجونش (پدر شوهر خواهرم ) مشغول نمازن . نکته جالب نقاشی اینه که خودش جلوتر از آقاجونش ایستاده و یه کمی هم سرش رو کج کرده . وقتی ازش علتو پرسیدیم که چرا سرت رو کج کردی؟ گفت : می خواستم خدا هم آقاجونو ببینه .

آخه میدونین توی ذهن بچه اینه که ما جلو خدا نماز میخونیم

از وقتی قلک رو بهش دادن ، هرروز پولای مامانشو به زور میگیره میندازه توقلک ومیگه : می خوام کلی پول داشته باشم برم پیش خدا .

ساعتی رو که جایزه گرفته هم مدام میبره پیش مامانش میگه : کوکش کن ، می خوام بخوابم بیدار که شدم میرم پیش خدا .

این چند روزی که ماه مبارک شروع شده دیگه با مفهوم ظاهری روزه کاملا آشناست . دیروز مامانش متوجه میشه که پیداش نیست ، همه جارو میگرده میبینه یه بسته کیک برداشته رفته تو کمد دیواری و مشغول خوردنه .

بهش میگه : اینجا چیکار می کنی ؟ میگه : مامان من روزه گرفته بودم خیلی گشنم شد اومدم اینجا کیک بخورم تا خدا منو نبینه بندازه تو آتیش جهنم .

 ضمنا  وروجک اونقدر زرنگه که وقتی غذایی باب میلش نباشه میگه من روزه گرفتم .

نمیدونم واقعا لازمه که از حالا ذهن بچه هارو مشغول به مسائل مذهبی کنیم .

آیا بچه ای به این سن لازمه از آتیش جهنم بترسه ؟

بازم نمیدونم تا چه اندازه خوونواده توی این مسئله نقش دارن ... البته به نظر من نقش جامعه کوچیک مهد کودک رو هم نباید نادیده گرفت .

http://file.pixilis.com/upload/20080908/40977_s.jpg 

  

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط نسیم |

زنگ تفریح دنیا ؛ گذرا ست .

یادمون باشه

 زنگ بعد ؛ حساب داریم !!

التماس دعا

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط نسیم |

 

خدایا!

این همه عاشق زير سقف آسمان دست به سوي تو به نيت پنج مهمان کسای پيامبر «اللهُم اهلَ الکِبرياءِ و العظمةِ و اهلَ الجودِ و الجبروت» را، با تو نجوا مي کنند، اي تو اهلِ عفو و رحمت و اي اهل تقوا و مغفرت...

یاریمان کن

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط نسیم |
خدارو شکردیشبو تونستم از دست مامان اینا فرار کنم و تو خلوتگاه دنج خودم  باشم ( یه عروسی دعوت داشتن دخلی به من نداشت )

از راه که رسیدم اول یه سرکی تو نت کشیدم و بعد  دست و صورتمو  یه آب زدم به سراغ فریزر رفتم و یه بسته مرغ کبابی رو درآوردم و گذاشتم تو فر ، تو این فاصله ترجیح دادم یه دوش بگیرم

زیر دوش چشامو بستمو سعی کردم به هیچ چی فکر نکنم ( وای چه لذت بخشه ، چه آرامشی ) خدا پدر اون کسی  که حمومو درست کرد بیامرزه
از حموم میام بیرون باز بی خیال شونه کردن مو ترجیح میدم فعلا موهامو همینجوری لوله کنم وبا یه موگیر بزنم بالا ( نه بابا اینجوری هم خوشکله ها ) .

بوی خوشمزه مرغ کباب شده کل خونه رو گرفته سریع یه سالاد کوچولو درست میکنم و چند تا لیمو ترش و یه لیوان نوشابه ( بازم بی خیال میشم و به وعده شامم نوشابه اضافه میکنم )
آخ اگه بدونین چه لذتی داشت که بعد از کلی وقت بدون چادر چاقچول بری تو حیاط و رو تخت بشینی و شامتو با حرص وولع بخوری ( آخه میدونین صابخونمون برا یه هفته به اتفاق اهل وعیال رفته مشهد ، من موندم و یه خونه دنج و ساکت )... بعد از که شامو خوردم یادم افتادموقع پخش برنامه She Said .He Said از شبکه امیر قاسمی هست اومدم برم سراغش گفتم : بابا بی خیال . یه نصفه هندونه قاچ زدم رو همون تخت رویایی با قاشق افتادم به جونش

هندونه که تموم شد جای شما خالی یه بسته چیپس و یه پفک لینا که سر راه خریده بودم و باز کردم و به یاد بچه گیام دلی از عزا در آوردم ( ولی کاشکی ماست موسیر هم خریده بودم )  .

به بهانه آب دادن به درختا شیر آبو باز کردمو شیلنگو به سمت آسمون گرفتمو ( دیگه خودتون میدونین چی شد ) چه کیفی داشت جاتون خالی

اگه گفتین بعدش چیکار کردم ....

یه آدامس موزی گذاشتم تو دهنمو بی خیال ژست وپرستیژ شروع کردم به جویدن ، تا تونستم لب و لوچمو تکون دادم وهی آدامسو باد کردمو با صداش کیف می کردم . به خودم گفتم : نسیم با یه پارچ شربت سکنجبین چطوری ؟ ... بی خیال بابا ، چرا که نه پاشو بردار بیار که خیلی تشنمه .
بعد از خوردن یکی دوتا لیوان شربت حس کردم چشام داره سنگین میشه . مسواکو زدمو یه آیت الکرسی خوندمو به خودمو درو دیوارا فوت کردمو رفتم تو عالم خوشمزه خواب و با یه آهنگ ملایم سیاوش قمیشی یواش یواش خوابیدم :

" تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد

تمام وجودم توی آینه خط خورد

نه شب عاشقانست ... نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه ... دلم بی تو تنگه ...."

.

.

.
حالا هم بعد از نماز صبحه، دیدم خوب موقعی هست که از اینترنت شبانه استفاده کنم وبه دوستامم بگم که میشه بعضی اوقات بی خیال دنیا و آدمای بی معرفتش شد و چند ساعتی رو با کودکی خودمون بگذرونیم
........... می دونستین که بهترین دوست بی کلک شما همین کودک درون شماست

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم شهریور 1387 توسط نسیم |
Blog Skin