تبليغاتX
گل مریم
گل مریم
 

اگه از دوران مجردي لذت نميبري ازدواج کن!!

اون وقت حتما" از فکــــــــر کردن به دوران مجرديت لذت ميبري

 

.

.

همین دیگه

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط نسیم |

سلام سلام :

با توجه به فصل شروع خریدهای شب عید امروز قصد دارم تا مطلبی را که پارسال پیرامون همین موضوع  نوشتم وبه دنبال  درخواستای مکرر شما دوستان و عزیزان مجددا پست مورد نظر رو آپ کنم .

بابا الکی گفتم کدوم درخواست و کدوم تقاضا !!!! اومدم به تقلید از شبکه های تلویزیونی که عادت دارن آخرین قسمت سریالای آبگوشتیشونو 6 بار دیگه تکرار کنن و منتش رو هم رو سر ملت بیچاره می ذارن و می گن : پیرو درخواستهای بیشمار بینندگان عزیز مجددا آخرین قسمت این سریال رو پخش می کنیم .

نمی گن دچار خلا برنامه شدیم . میگن شما تقاضا کردین .

حالا حکایت من شده از بی مطلبی می خوام این مطلبو بذارم بعد کلاس می ذارم که دوستام تقاضا کردن .

حالا یه بار دیگه بنده نوازی کنین و اینو بخونین :



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 توسط نسیم |

به نظر من در ایجاد ارتباط  دوستانه و صمیمیت با یه شخص ، سن و سال رو هم باید مد نظر قرار داد.  یه شخص از نسل مثلا انقلاب با یه جوون نسل امروزی تاچه حد میتونن رابطه قابل قبول داشته باشن بطوری که طرفین به ایده ها و حرفای همدیگه احترام بذارن!!  و خدای نکرده یهو این میون هتک حرمتی پیش نیاد .  

از طرفی حرمت و عزت هر کس به رفتار و گفتار خودش برمیگرده . برا که حرمتمون حفظ شه مخصوصا باید مراقب شوخی و خنده هامون باشیم اینکه با کی میگیم و می خندیم ، سر به سر کی میذاریم ، حرفامونو با کی در میون میذاریم . اگه زیادی با یه شخصی که از هیچ لحاظی با ما سنخیت نداره ایا ق شیم و به قول معروف پیمان پسر خالگی ببندیم به مرور خود به خود پرده شرم و حیا از میون میره و اون چیزی که نباید اتفاق میفته .

.

.

.

بماند که چرا یهویی  مصمم شدم این حرفارو بگم .  

  

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط نسیم |

اِلهی وَ رَبی مَن لی غَیرُک

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387 توسط نسیم |

گاهی اوقات دلت می خواد از زمین و زمون ایراد بگیری . امروز برا من از اون روزا بود. جند روزی مجبورم توی محل کار بیشتر از روزای قبل کارکنم و مسئولیتم به مراتب بیشتر بوده چون یه جورایی رییس شدم . رییس بودن خوبه اما اینکه بخوای اداشو در بیاری نه !!! اصلا به دلت نمیشینه . وقتی رییسی برا خودت زحمت می کشی اما وقتی ادای رییسارو در بیاری حاصل خرحمالیات ( ببخشینا جسارته ) میره تو جیب یه آدم دیگه که فکر میکنه حالا که رییسه دنیارو خریده .

 

کلی بگم از وضعیت کاریم اصلا راضی نبودم . امروز تحویل دادگستری داشتیم مجبور بودم یکی از دوستامو خبر کنم تا بیاد و مدارکو ببره برا امضاء . اونم که اومد هی نالید و به من غبطه می خورد و می گفت خوب کردی از اونجا اومدی اینجا فقط با آقای .... طرفی اما اونجا یکی دوتا که نیستن کاش من جای تو بودم

 

................ای بابا یعنی دارم ناشکری می کنم ؟

از دادگستری که اومد شروع کرد به تعریف :

یه خانمه به ظاهر خیلی باکلاس و به قول معروف شیکان پیکان  توی محوطه دادگستری گریه میکرده و داد میزده که :مرتیکه خجالت نمیکشه دختر دست گلمو دادم بهش پدرشو درآورده جای سالم تو بدنش نذاشته حالا هم که می خوایم طلاقشو بگیریم و ردش کنیم اون ور آب میگه باید 50 تا بهم بدین تا طلاقش بدم و....

..........

 

من عقیده دارم زندگی مشترک و خدای نکرده جدایی باید آبرومندانه و با عزت باشه یعنی مرگ تنها عامل جدایی باشه وبس. نه بابا قربون زندگی خودمون !! خداجون قول میدم ناسپاسی نکنم

 

توی مسیر کار تا ایستگاه اتوبوس به این فکر بودم چرا مدتی اصلا به خودم نرسیدم و یه آن خود بخود حس کرختی و مریضی اومد سراغم و از خودم بدم اومد طوری که به سختی خودمو تا ایستگاه رسوندم. سوار اتوبوس که شدم خانمی داشت می نالید از اینکه دختر 23 سالش بیماری سرطان داره و یهو در عرض 1 ماه یه عالمه وزن کم کرده و شکلش به حدی عوض شده که کسی نمیشناستش . التماس و گریه که تورو خدا برا سلامتیش دعا کنین .

 

اینجا بود که بازم به خودم نهیب زدم که نسیم اینقدر ناشکری نکن مهم سلامتی که خدارو شکر داری .

 

رو کردم به خدا گفتم : خدای من ذره بین گذاشتی رو حرفاو نیت های من ؟  خداجون بذار یه کم غر بزنم! بذار یه کم بهونه بگیرم ! بذار یه کم خودمو برات لوس کنم ! تا به کجا صبوری کنم و بگم هر چه پیش آید خوش آید ؟

 

قربون صفاتون

 

علی .... علی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 توسط نسیم |

تو صف بازرسی بودم یهو با یه تکون شدید مجبور شدم برگردم تا ببینم کی پشت سرمه ....

دو چشمتون روز بد نبینه ؛ یه خانمه با قد حدودای 180- 175 ، با وزن حداقل 110کیلو

( این لرزه ناگهانی هم از جانب بالاتنش بود حالا ببینین اگه جای دیگش بهم خورده بود چی میــــــــــــــــــــــــــــــشد )  

 بی مقدمه پرسید :

 -         تو وکیلی ؟؟

-         با من هستین ؟!

-         آره پس با کیم ؟

-         نخیر

-         گفتم اگه وکیلی نمی خواد تو صف بازرسی باشی

-         میدونم

-         اومدی طلاق بگیری ؟

-         نه

-         حتما شوهرت دوست داره ؟؟

-         آره

-         الکی میگه ؛ مطمئن باش دلش پیش یه نفر دیگس

-         نه فکر نکنم

-         تو چه خلی

اینجا بود که خیلی خیلی کفری شدم اومدم یه جواب گنده بهش بدم ، ترسیدم !

دیدم گنده تر از این حرفاس ، یهو با یه ضربه از زندگی ساقطم می کنه ، بابا هزارتا آرزو دارم . این بود که ترجیح دادم ساکت باشم و دیگه تحویلش نگیرم . اما مگه ول کن بود

 -         تخمه می خوری ؟ ... هی با تو اَم !!! تخمه می خوری ؟؟؟

-         نه عزیز دلم اهلش نیستم

-         خوش بحالت من از بس تخمه و چیپس خوردم گنده شدم ؛ ... من طلاقمو گرفتم ؛ خانم وکیلم خیلی زحمت کشید . می خوای آدرسشو بهت بدم

-         نه نمی خوام مرسی

-         نه بگیر ، می خوای روت نمیشه . حتما یه روز می فهمی که شوهرت هر چی میگه دروغ میگه بعد به این خانم زنگ می زنی

به زور و اجبار کارت خانم وکیلش رو چپوند تو کیفم

 خلاصه :

 از اتاق قاضی که بیرون اومدم دیدم همون خانم با وکیلش پشت در نشسته و بلند بلند حرف می زنه و آدامس می خوره .

به بهونه چک کردن امضاها کنار دست خانم وکیل نشستم ( آخ فضولی هم عالمی داره ها )

از خانم وکیل بگم : اگه بدونین چقدر این خانم ظریف و ساده و بامزه بود و متانت از سر و روش می بارید . گفتم :

-       شما وکیل این خانمید ؟

-       آره

-       خدا بدادتون برسه ( البته آروم گفتما )

-       مگه چطور ؟؟!!

-       ازش نمیترسین ؟؟؟

-       نه ، بنده خدا بر خلاف هیکلش ، قلب ساده و مهربونی داره و هر بلایی هم سرش اومده از سادگیشه

-       حالا چرا طلاق گرفت ؟؟؟

-       شوهرش مدام کتکش می زد . البته قبلا شوهره اقدام کرده بود ولی چون می فهمه که باید کل مهریه رو پرداخت کنه این بود که زجر کشش کرده بود و طلاقش نمیداد .

-       شوهره کتکش می زده ؟؟؟

-       آره

-       مطمئن هستین که این اونو نمیزده ؟... بابا عجب غول بیابونی اون شوهره ؛ در هر حال مواظب خودتون باشین

-       باشه حتما . ولی نگران نباشین از قدیم گفتن : از او نترس که های و هوی دارد . از او بترس که سر به تو دارد.

-       موافقم ... کاملا موافقم

و آنگاه برا ارتباط بیشتر با این دوست جدیدم با خوشحالی تمام  کارتشو گرفتم و قرار شد که در فرصتی مناسب برا اموزش کامپیوتر یه برنامه بذاریم....√√   

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط نسیم |
Blog Skin