تبليغاتX
گل مریم
گل مریم

یکی دو روز دیگه بیشتر به آخر سال 87 نمونده . چه زود گذشت! انگار همین دیروز بود که یهویی تصمیم گرفتم وبلاگ گل مریمو درست کنم . اینا همش گذر عمرمونه و چه خوبه که این عمر کوتاه به خوبی و خوشی بگذره .

 

تو سال 87 ،  هم شاهد اتفاقای خوب بودم و هم بدیهاش خدارو شکر جوری نبودن که یادم بمونه . عجب روزهایی بود :

 

 

 

 

هی نوشتم ، هی خوندم ، هی نظر دادم ، هی دعوام شد. یه جاش می خندیدم ، یه جای دیگش کفری می شدم _  تو اوج احساس یهو بلاگفا اذیت می کرد ویا سیستم قفل میکرد.

 

اگه بدونین تو این یه سال چند بار ویندوز عوض کردم ، چند تومن کارت اینترنت خریدم ، چند تومن پول تلفن پرداخت کردم...همه اینا فدای سر همگی ما ؛ مهم اینه که دوستای خوب پیدا کردم که با حرفها و نوشته های قشنگشون تونستن گوشه ای از دلتنگی و تنهایی منو پرکنن. جدی میگم واقعا بهتون عادت کرده بودم.

 

چه روزای پرکار و سختی بود این هفته های اخیر ؛ بدو، بدو، بدو، نظافت خونه ، خریدای شب عید، واز همه بدتر گیر دادن های آقای رئیس که اصلا حالیش نبود آخر ساله و مردم هزارتا کار واجب تر از ترجمه و سفرخارجه دارن و حکم داد که تا 28 اسفند باید دارالترجمه برقرار باشه و این خستگی رو هم با پرداخت نکردن پاداش و عیدی روتنم ماندگار کرد. ( ملاحظه میفرمایید که چطور یه نفر در اوج به نهایت پستی رسیده باشه___ مهم نیست ! بی خیال ).

 

خلاصه دردسرتون ندم ...

 

امسال خواهرم پاشو کرد تو یه کفش که می خوام سال تحویل رو توی خونه خودم باشم و شیراز نمیام و محبت کرد و ازمون خواست تا ما بریم اونجا . حتما می پرسین کجا ؟ الان خدمتتون عرض می کنم :

 

آباده شهری که در 275 کیلومتری شیراز قرار داره ، طول و عرض جغرافیاییش دخلی به ما نداره ، همچنین جمعیتش . اما مهم اینجاست که چند سال پیش ، از یکی از خانواده های سادات ، مومن ، و متشخص این شهر پسری با اخلاق و باخدا و مهربون یک دل نه صد دل عاشق خواهر ما شد و الحمدلله تا الان جز خوبی و مهربونی و خوش نیتی و از همه مهمتر مردونگی چیز دیگه ای از ایشون ندیدیم . (خدا وکیلی جدی میگما !!! مدیون هستین اگه فکر کنین دارم پاچه خواری می کنم ) . جونم براتون بگه این شهر دقیقا بین شیراز و اصفهان قرار داره و ناگفته نماند که سفیداب های خوبی هم داره ( چنانچه نیاز به سفیداب داشتین کافی یه ای میل بزنین . در اولین فرصت سفیدآب پشت در حمومتونه ) و البته مطمئن باشین که با خوردن نون محلی و ماست موسیرهای محلی هم جای شمارو خالی میکنم .

 

حالا :

 

شنبه صبح به اتفاق خانواده به رهبری مامان خانم راهی خونه خواهرم هستیم و توی این سفر نهایتا یک هفته ای ، به احتمال 90 % یه روز هم میهمان برادران و خواهران یزدی هستیم و باز به احتمال 95% شیرینی امسال رو از این شهر می خریم که البته طبق فرمایش یکی از دوستای عزیز بعیده این موقع از سال و با شلوغی و ازدحام مسافرای نوروزی شیرینی نصیب ما شه . ( توکل به خدا )

 

به هر حال جاتون خالیه ( یا به قول ما شیرازیا جاتون سبزه .. سبز خوشرنگ هم هست ) . ضمنا خدمتتون عرض کنم که از همین حالا سر و کله میهمانهای نوروزی پیدا شده و اگه قصد سفر به دیار حافظ و سعدی دارین سریعتر اقدام کنین که یهو ظرفیت تکمیل میشه . پیش بینی شده که امسال قریب 5میلیون نفر میهمان داریم

(بابا عجب میزبانهایی هستیم ما) ...

 

در آخر از اینکه یه سال دیگه نسیم رو با پرگویی ها و پررویی هاش تحمل کردین ممنونم و دوست دارم اگه جایی حرفی زدم که به دل گرفتین و خاطر عزیزتون آزرده شده حلالم کنین .

 

دوستان عزیز و گرامی :

حاج آقا امیر خان ، پروانه بانوی عزیزم ، خانم و آقای طاهری مهربون ، رها و سپیده شیطونم ، بانوی اردیبهشت دیرینه دوست عزیزم ، آقایان مهدی و محمد طاهری ،  نعیمه خانم و حاج خانم نرجس و همچنین دوست جنتلمن و مارکوپلوی جوان و بانشاط ایرونی آقای علی مهدی پور ، و جناب آقای دکتر رحیمی( که هر دو ماه یکبار کامنتدونی مارو به صورت خصوصی مزین می کردن ) و بالاخره هرکسی که ثانیه هایی از وقت عزیزشو صرف خوندن این تارنگار کرد و با ایده ها و عقاید قابل احترامش خوشحال شدم، خالصانه ترین و پراحساس ترین تبریک خودمو به بهانه فرا رسیدن سال 88 ، سالی که به امید خدا سرشار از خیر و مهر و دوستیست تقدیم حضورتون می کنم .

دوستون دارم ... همگی عزیزو محترمید

 

به یادتونم ... به یادم باشین

 

سپاس

یا علی

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط نسیم |

امسال دیگه تصمیم گرفتم که  پرده آشپزخونه رو عوض کنم . اما دوتا مشکل هست یکی اینکه معلوم نیست ما تا کی تو این خونه باشیم و دیگه اینکه سایز پنجره استاندارد نیس. خب طبعا باید تو خرید دقت بیشتری کنم تا هزینه ای زیادی متحمل نشم .... بی تعارف هزینه ها که یکی دوتا نیس

 

وارد پارچه فروشی که شدم به حدی تنوع پارچه و رنگ بود که یه آن حس کردم سر گیجه گرفتم . یکی یکی پارچه هارو نیگاه کردم و این میون توی هر دور زدن نگام یه کله کچل فروشنده هم می افتاد و تو دلم از کار خودم خندم می گرفت.

بنده خدا فروشنده بعد از کلی صبوری با لحن خوش گفت :

 

میشه بفرمایین شما چه نوع پارچه وبا چه قیمتی می خواین ؟

گفتم : راستش جناب!  پارچه پرده ای مناسب آشپزخونه می خوام

اشاره کرد به یه نوع حریر که تا حدی هم گرون اما خوشگل بود

بهش گفتم : نیگا حاج آقا!!! پنجره خونه ما استاندارد نیس طول و عرضش اینه و خونه هم اجاره ایه ....خب ؟ ...

 

حالا یه پارچه میخوام خوش طرح و رنگ، ارزون و جنسش هم جوری باشه که در آینده بتونم باهاش قاب دستمالی ، روکش بالشی ، دم کنی درست کنم .

یه نیگاه بهم انداخت و خندید و گفت :

نمی خواین بعد از اونا باهاش لباس شب . دامن یا یه چیز دیگه  درست کنین .شما زنای ایرونی دیگه کی هستین ، خیـــــــــــــــــــــــلی زرنگینا !!!! همیشه می خواین از شاخ گاو روغن زیتون بگیرین .

جواب دادم : حالا این پارچه ای که من میخوام  دارین یا نه ؟؟؟

 

دو سه نمونه آشغال پارچه نشونم دادو ترجیحا خداحافظی کردم و با دست خالی رفتم خونه

 

اما نکته اینجاس که بلـــــــــــــــــــــــــــــــــه بخاطر همین عادت اقتصاد دونی و کم تو قع بودن خانمای ایرونی هست ( یا به قول آقای بزاز قدرت روغن گیری ما زنای ایرونی از شاخ گاوه )  که آقایون محترم  طولی نمیکشه تا می بینن تنبون – تمبون- تنبان – تمبان – نمی دونم بابا !!! همون شلوارشون دو تا شد یادشون میفته که مزه دومی و حتی با دوز بالاتر سومی و چهارمی رو هم بچشن!!!

 

یو ها ها ها ها ها

.

.

 اینجور که بوش میاد فکر کنم امسال هم مجبورم همون پرده قبلی رو استفاده کنم

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط نسیم |

من آبجی کوچیکه نسیم خانم هستم . توی پست جدید قراره آبجی نسیم از زبون من یه چیزایی براتون بگه ، همین اول کار بگم که آماده پذیرش هرگونه نصیحت و اظهار نظر دوستانه هستم . پس خوشحالم کنید.

 

راستش من دانشجوی ترم آخر مهندسی کامپیوتر دانشکده مهندسی شیراز هستم و جای تعریف نباشه از زمره دانشجوای درس خون و منضبطم و توی انجام تکالیفم هم کم نمیذارم تا حدودی هم تونستم تو دل تموم استادام جاباز کنم . یه کم فضول و زبون درازم اما بی ادب نیستم... جونم براتون بگه ترم گذشته با ارائه پروژه " هک سایت " و " هک یاهو مسنجر" تونستم از بین 100 نفر دانشجو با کسب نمره 18 نفر دوم گروه شم. یه خورده بین خودمون باشه جو گیر شدم و حسابی مغرور و با دمم گردو می شکستم . خودمو همه فن حریف کامپیوتر میدونستم و البته هنور هم میدونم ( جای شکی نیست ) . تو کلاسا صاحب نظرم و توی امتحان کارشناسی ارشد هم که دو سه هفته پیش برگزار شد به اصطلاح خودم سربلند و با یه دک و پوزی از جلسه امتحان اومدم و نشسته به امید اعلام نتایج.

 

مدتی بود که نیت کرده بودم دو سه نفری رو توی مسنجر هک کنم و حالی بگیرم حسابی!!!!! حالی کنم اساسی !!!!!!. هی امروز و فردا می کردم راستش وقت نداشتم . حالا بشنوید ماجرای آن لاین شدن من در شب سه شنبه :

 

با یکی از ده تا آی دی که دارم وارد مسنجر شدم طبق قرار قبلی با برو بچ کلاسمون توی یه کنفرانس به بحث نشسته بودیم . یهو متوجه شدم یکی از آی دی هام که جزء ادد لیست خودم هم بود آن لاین شد . برق از سرم پرید .  سریع ساین آوت شدم و با یه آی دی دیگم رفتم سراغش براش چندتا پی ام دادم در کمال ناباوری اونم جوابمو می داد. حسابی گیج شده بودم و عصبانی و صد در صد مطمئن شدم که هک شدم . اون لحظه بی خیال شدم و فردای اون روز یعنی چهارشنبه سریع پسوورد را عوض کردم و در دلم  حسابی خندیدم .

خندم از این بود که من نیت کردم تا عملیات هک رو انجام بدم و خودمو هم غالب می دونستم  غافل از اینکه مغلوب شدم.

 

یادم افتاد به این ضرب المثل که : چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی و باز هم یادم افتاد به این مسئله مهم که : خیلی خوبه آدم بتونه از نعمتایی که خدای بزرگ دراختیارش میذاره به نحو احسن استفاده کنه . یکی از این نعمت ها علم و دانش و هوشی هست که ما رو از دیگر موجودات متمایز میکنه . حالا دلیل نداره که چون توی پروژه  هک سایت موفق باشم پس ازش سوء استفاده کنم و وارد حریم خصوصی افراد شم . می دونین  به من ثابت شد که خدا هنوز هم دوستم داره و منو به حال خودم نذاشته . می دونین چرا ؟ چون با هک شدنم متوجه شدم که چوب خدا بی صداست و خدا جواب نیت بدم رو داد . و برام شد یه تجربه یا بهتر بگم یه عبرت که حریم خصوصی افراد واقعا حریم و قابل احترامه .

 

ببخشینا سرتون هم درد آوردم . این دیگه تقصیر نویسنده ( آبجی نسیمه ) که تا اینجا کشوندش. وگرنه من همه این حرفارو با 3 تا اس ام اس و یه تماس تلفنی 3 دقیقه ای به آبجیم منتقل کردم.

 

چیکار کنیم آبجی نسیمه دیگه وقتی شروع کنه به حرف زدن و یا نوشتن و سرودن دیگه ول کن نیست . که البته فکر کنم دیگه تا الان این مسئله به شما دوستاش هم ثابت شده. نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟     

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 توسط نسیم |

دیشب وقتی نسیم دفتر محل کارشو ترک کرد ، حال و هواش عوض شده بود . حسابی رفته بود تو لاک . حتی با وجود سردی بیش از حد و ناگهانی هوا ترجیح داد مسیر دفتر تا پایانه اتوبوسا رو پیاده گز کنه

خودش هم نمیدونست چیکار میکنه !!!! شب سرد ، ساعت هم از نه گذشته اما هنوز به ایستگاه نرسیده اصلا نگران نبود که دیر برسه خونه . یه جورایی زده بود به سیم آخر . یه موقع با تنه یه عابر پیاده به خودش اومد و دید که بغض سنگینی گلوشو گرفته  و داره با خودش حرف میزنه. به آخرین اتوبوس شبانه که رسید یه جای دنج نشست و بی خیال نگاهای کنجکاو خانما صورتشو با مقنعش پوشوند و آروم آروم به حال دل دردمندش اشک ریخت .

آخ که چقدر دلش میخواس فریاد بزنه گریه کنه و به همه بگه که کمکم کنید کمکم کنید تا دست از سادگی و خوش باوری بیش از حد بردارم . کمکم کنید تا بتونم تقاص دل دردمندم رو که بی خودی برا دیگرون می تپه و نیتی جز خیر و نیکخواهی نداره اما جوابی جز رندی و نامردمی نمی بینه پس بگیرم .

میگفت خداجون مگه نگفتی اگه کاری رو به هدف قرب به من انجام بدی حتما آرامش و سرخوشی و خیر رو پیش پات میذارم

کو ؟؟؟ خدا جون کو؟؟؟؟ اون آرامش ، اون سرخوشی ؟؟؟؟؟ من که دارم داغون میشم .... کاش اصلا دل نداشتم یا اگه داشتم از سنگ بود. اونوقت مطمئنا میتونستم تو این جامعه راحت تر زندگی کنم .

جامعه ای که حتی مرد به زنش و زن به مردش رحم نمیکنه . جامعه ای که در اون دیگه از وفاداری و تعهد و به جرات بگم ایمان واقعی خبری نیست...

دیشب نسیم فقط دوساعتی خواش برد الان هم  سنگینی عجیبی توی چشماش و از همه بدتر روی سینش حس میکنه . خدا رحم کنه با امروز ! براش دعا کنید تا بتونه راحت تر با ناملایمتیها کنار بیاد.

مواظب خود و احساس خود باشین

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط نسیم |

خب و اما ... بحث کارخونه خانما و کار بیرون مردا هیچوقت به نتیجه نمیرسه .چرا ؟ چون نه خانما و نه آقایون نمیخوان یه لحظه جاشونو با هم عوض کنن تا بفهمن طرفشون چه زحمتی رو متحمل میشه .

اما موضوعی رو که امروز صبح جمعه نهم اسفند ماه برابر با اول ماه مبارک ربیع الاول مدّ نظر دارم اینه که :

چه تعریفی از غیرت و مردونگی دارین ؟ و اینکه آیا غیرت و مردونگی مختص جنس مذکره؟

آیا مردونگی فقط به داشتن ریش و سیبیل و صدای کلفت و تن و بدن زمخت و خشنه ؟

به نظر شما یه زن نمی تونه از خودش مردونگی و غیرت نشون بده ؟

داشتن غیرت و تعصب در طرفین تا چه حد می تونه به استواری پایه های یه زندگی کمک کنه؟  

مثل همیشه شرمنده بفرمایید .

 

با غیرت باشیم و مرد

 

یا علی

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اسفند 1387 توسط نسیم |

سالی یه شب مثل امشب تا خود صبح تو حیاطمون فقط صدای دیگ و قابلمه  میاد و طبعا از خواب آروم هم خبری نیس .

بگوچرا ؟

صاحبخونه مهربون، نذری پزون داره وتمام فک و فامیلشم مهمونشن

امشب نمی تونم برم خونه مامانی . چون فردا ازکله صبح قراره خونه ما پذیرای جمع کثیری از بانوان عزادار باشه و صبحونه رو خونه ما نوش جان کنن .... جاتون خالی!... آش سبزی ...نذرشون قبول واقعا خوشمزه درستش می کنن.

حالا ...

امروز وقتی خسته وخورد رسیدم خونه تنها تونستم یه ناهار بزنم به رگ و یه نماز بخونم ( اونم چه نمازی از الله اکبر خمیــــــــــــــــــــــــــــــــــازه کشیدم تـــــــــــــــــــــــا ورحمت الله وبرکات ). خدا قربونش برم گفت قبول فعلا برو بخواب بعد سر فرصت با هم حرف می زنیم .

دو سه ساعتی جاتون خالی خوابیدم . از خواب که بیدار شدم دیگه دست بکار شدم تا خونه رو تمام و کمال آماده کنم برا فردا. بساب بسابی بودا ( مخصوصا که مهمونای صاحبخونه هستن مسئله خیلی حیاتیه ) .یه موقع به خودم اومدم دیدم وای ساعت 7:30 دقیقه شبه و هنوز فرصت نکردم یه چای بخورم . بی خیالش شدم . زدم بیرون برا شام خرید کردم سر راه یه سری به خشکشویی زدم و دوتا پتو دو تا روفرشی که چند روز پیش برده بردم تحویل گرفتم برا برگشت مجبور بودم آژانس بگیرم ( نمی تونستم بندازمشون رو کولم که . اونوقت ملت فکر می کردن فروشنده دوره گردم ) . گفتم حالا که آژانس آماده س بهتره که یه سری هم به مغازه لحاف و تشک دوزی بزنم و دو تا تشکی رو که به اصرار مامانی سفارش داده بودم گرفتم ( از بس مامان گفت : تو چرا به زندگیت نمیرسی اگه دوتا مهمون اضاف برات بیاد رو زمین باید بخوابن . تو کی می خوای خــــــــانم شی . اینهمه پول حروم می کنی اما به اصل نمی رسی .

ازنظر بزرگترای ما خرید این جور وسایل اصله ) . بالاخره به خونه که رسیدم دست بکار شدم برا شام . جاتون خالی یه ماکارونی خوشمزه با قارچ وسالاد شیرازی.

قبل از که شامو بخورم یه دوش گرفتم و بعدش با خیال راحت نشستم پای سفره . عجب شامی بودا . چه دستپخت خوبی داشتمو  خودم نمی دونستم . بعد از شام ، دوباره با یه خستگی مفرط مشغول نماز شدم ( خداجون شرمنده) . حالا هم در خدمت شمام .

حتما دارین میگید حالا واجب بود بیای گزارش بدی! خب برو بخواب  .

آره خیلی واجب بود که بیام بگم امروز حسابی فهمیدم بیچاره کوزت چه زجری می کشیده . حسابی کوزت رو درک کردم با این تفاوت که اینجا تناردیه نداریم و خوشبختانه یا بدبختانه ژان وال ژان هم نداریم.

اما خودمونیما ژان وال ژان هم نعمتیه ها     

     

 

توجه :

به یاد اشین و جناب تاناکورا آهنگ سریال سالهای دور از خانه رو گذاشتم براتون

ضمنا حتی با بازشدن جا کامنتی آهنگ قطع نمیشه ... نسیمه دیگه

برو حالشو ببر

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط نسیم |
Blog Skin